قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

یادداشت هایی درباره کتاب، فیلم، و هر چیزی که به ذهنم برسد

چهارشنبه هجدهم مرداد 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

شمال از جنوب شرقی

برنامه پروازش را ایمیل کرده. 7 دسامبر از سیدنی راه می افته. هشتم می رسه تهران. 21 دسامبر از تهران راه میفته و همون روز می رسه تورنتو و 6 ژانویه برمی گرده سیدنی.

از من پرسیده این برنامه چطوره؟ باید کمی کمتر از 4000 دلار استرالیا پول بلیط بدم اما این طوری می تونم همه را، به جز پسر، ببینم.

چهارتایی در چهار گوشه عالم پراکنده ایم. گوشه من و خواهر کوچیکه به هم نزدیکه. به اندازه یه پرواز یک ساعت و ده دقیقه ای یا دوازده ساعت اتوبوس سواری یا 14 ساعت نشستن در قطار کلخنه[1] ی بی هوا و پر سر و صدا- در قفسی کوچک مشترک با 5 نفر دیگه.

دوتای دیگه دورن. این سر و اون سر زمین.

اون که سیدنی است خیلی ساله که رفته و گذرنامه استرالیایی داره. اولین باره که می خواد از امتیاز شهروند یک کشور پیشرفته بودن استفاده کنه.

می نویسم از این سر به اون سر زمین در 4 هفته؟ عالیه. و می دونی عالی ترین قسمتش کجاست؟ حس آزادی. این که کافیه بلیط بخری و راه بیفتی. نه ویزایی، نه منتظر ماندن پشت در سفارتخانه ای و نه تهیه خرواری مدرک واقعی و قلابی برای ارائه به سفارت. احساس خوشایندی که سالهاست ایرانی های هنوز مهاجرت نکرده تجربه اش نکرده اند.

اولین سفر خارجی ام را سال 55 رفتم. دایی بزرگه که پیش از تولد من به آمریکا مهاجرت کرده بود و خانه ای بزرگ و جادار، و حساب بانکی ای به قدر کافی پر داشت و همسر آمریکایی اش مشکلی با فامیل شوهر! نداشت قرار گذاشته بود خواهرها و خواهر زاده ها را نوبتی مهمان کند. پیش از من خاله بزرگه و مادرم هر کدام یک سفر رفته بودند آمریکا. مامان در تابستان 1347 و خاله در تابستان 1346. خاله از اون سفر یک بینی قلمی زیبا و یک گردن صاف سوغات آورد. گواتر داشت و بینی عقابی و این دو در ترکیب با لاغری اش اونو نازیبا جلوه می دادن. خاله هیکلی داشت (و هنوز در هفتاد و هشت سالگی دارد) که این روزها خیلی زیبا حساب می شه اما 45 سال پیش در یک شهر سنتی با سلیقه قدیمی زیادی لاغر به حساب می اومد. اون روزا زن زیبا زنی بود که یه پرده گوشت داشته باشه. از این پرده های ضخیم مخملی، نه از این توری های نازک. یادش بخیر عمه بزرگه هروقت می خواست زیبایی زنی رو توصیف کنه می گفت چاق، سفید. روی چ تشدید می ذاشت و الف را قد یه چوب کبریت می کشید. خاله که رفت آمریکا برادرها همت کردند سپردندش دست یه جراح زیبایی و یه جراح عمومی. خاله سی و سه ساله وقتی از آمریکا برگشت زن خوش قیافه ای شده بود.

مامان خودش خوشگل بود و خوش هیکل. وقتی ما بزرگ تر شدیم دور از گوش بابا تعریف کرد که آمریکا خواستگار هم پیدا کرده. اون تابستون 34 سالش بود و زاییدن سه بچه ذره ای هیکلش رو خراب نکرده بود.

تابستون 55 نوبت آمریکا رفتن به من و مجید رسید. اون می رفت که بمونه و همونجا درس بخونه. من می رفتم که برگردم. ویزامو از کنسولگری آمریکا در خیابون ارم شیراز گرفتم. روز اول خودم رفتم بهم ویزا ندادند. گفتند میری و می مونی. به قول خودشون بیگ دیل. فوقش می موندم. اون سالا آمریکا برای ما ایرانیا خونه خاله بود. خیلیا می رفتن و می موندن یا نمی موندن. نمی دونم چی شده بود که کنسول واسه من طاقچه بالا گذاشته بود. فرداش بابا رفت. گفته بود که این اینجا شاگرد خوبیه و شانس قبولی دانشگاه داره و نخواهد موند. هیچ مدرکی ازش نخواسته بودن که نشون بده داره راست میگه. به من ویزا دادند. رفتم و نموندم و این یکی از خطاهای بزرگ زندگیم بود. اولین از یک سلسله دور و دراز.

این اولین سفر راحت ترین ویزای عمرم هم بود. بقیه سفرها همه پس از انقلاب اتفاق افتاد و همه یا کاری بود یا با تور. بنابراین چندان دشوار نبود. با این همه فکر این که آدم تصمیم بگیره این کریسمس دلم می خواد برم کانادا یا برم باربادوس یا شاخ آفریقا و بعد بره دفتر هواپیمایی و بلیط بخره و سوار شه و بره حسی از آزادی بهم میده که سال های ساله تجربه نکرده ام.

اما خواهر سوم اولین باریه که می خواد از این امتیاز استفاده کنه. ده سالی هست که پاسپورت استرالیایی داره و تنها خاصیت پاسپورت تا امروز براش این بوده که وقتی می خواد از ایران بره بیرون عوارض خروج نمی پردازه.

بهش می گم حیف نیست نمیری اروپا، آمریکا، یا هر جای دیگری که عشقت می کشه؟ میگه پس کی بیام ایران؟ کی شماها رو ببینم؟

احساس آزادی فقط با داشتن پاسپورت استرالیایی به دست نمیاد.



[1] به گویش کرمانی  یعنی کهنه و درب و داغون. به کسر ک، فتح ل و کسر ن تلفظ می شود. 



چهارشنبه هجدهم مرداد 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

سی و دومین 18 مرداد

خوشحاله که ایران در رده بندی المپیک به رده یازدهم رسیده. (صبح چک کردم. ایران دوازدهم بود. استرالیا هم 4 مدال طلا داره اما نقره هاش بیش از ایرانه). برای من فرقی نمی کنه. هر ورزشکار ایرانی که مدال می گیره من فقط به خاطر خود اون آدم احساس خوشحالی می کنم. نه چون هموطنمه. کدوم وطن؟ چون یه آدمی سالها زحمت کشیده و حالا نتیجه شو می بینه.

طلای وزنه برداری سنگین وزن خیلی مدال مهمیه....چرا؟ ... سه تا مدال هست که از همه مهم ترن: قوی ترین، بلندترین، سریع ترین.... استانداردهای جهان زئوسی به قول استاد جانم..... اصلا شعار المپیک اینه. از قدیم همین بوده..... انگار چون از قدیم بوده استاندارد جهان مردسالار حساب نمیشه؟ نه این که مدال طلای وزنه برداری مهم نباشه اما چرا مهم ترینه؟ چرا مدال طلای شنای هماهنگ (یا هرچی اسمشه) اهمیتش کمتر از وزنه برداریه؟ چرا آدمایی که شکم های برآمده شون نشونه لمبوندن چند ده دست کله پاچه در ساله ورزشکارتر از ژیمناست هایی ان که از سن کم تمرین های سخت و دشوار می کنن؟ اصلا همین که تعداد مدال طلا ملاک رده بندی است و مدال های نقره و برنز اهمیت ندارند (بلدم. فقط وقتی اهمیت دارند که طلاهای دوکشور مساوی باشند) نشون نمیده که المپیک با استانداردهای جهان مردسالار تعریف شده؟

سی و یکسال گذشت. نمی دونم اگه الان هردو برمیگشتیم به گذشته بازهم همین کارو می کردیم؟ دلت نمی خواست کسی کنارت بود که آسمون و ریسمون را به هم نمی بافت تا ثابت کنه قوانین این دنیا ضد زنند؟ دلت نمی خواست به جای زندگی با کسی که دائما زیر بار گذشته و ترس آینده زندگی می کنه کسی کنارت بود که بلد بود در لحظه زندگی کنه و درشادی های کوچک تو- مثلا رسیدن ایران به رده دوازدهم المپیک- سهیم بشه؟

گفتی که مهم نیست. ضدضربه شده ای دربرابر حرف های من و نگاه من به دنیا.

چه بهتر



چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

بار دیگر فصلی که دوست نمی دارم

تا آخر کوچه که برم و پیش از این که به میدون برسم با وجود سایه چنارهای بلند ولیعصر عرق کرده ام. گذشتن از میدون مثل گذشتن از پل صراطه. هر طرف که بیفتم جهنم. آسفالت نرم شده و اگر کفشم پاشنه داشت حتما فرو می رفتم. در فاصله میدون تا میدون بعدی با خودم فکر می کنم چرا راننده ها تمام روز در این قفس آهنین داغ[1] می شینن و کولر ماشیناشون را روشن نمی کنن. حتما  برای حفظ بخشی از درآمد ماهانه تا بعد به دهن سیری ناپذیر تورم فرو بره. زنی با لهجه افغانی توی گوشم فریاد می زنه. سرزمین من، خسته خسته از جفایی، سرزمین من، دردمند بی دوایی، سرزمین من، بی نصیب و بی صدایی، سرزمین من.....

در ایستگاه میدان دوم به میدان سوم یک ون ایستاده. سه چهار نفر منتظرن تا سواری بیاد. اما ون باید پر بشه و راه بیفته. شاید بعدی هم باز ون باشه. کسی چه می دونه. دست که به طرف در دراز می کنم همه منتظران هجوم می آرن. سوار می شیم. صورت و گردنم خیس عرقند. لغزش چندش آور دانه های عرق را روی گردنم حس می کنم. باد ناشی از حرکت ماشین کمی خنکم می کنه. از میدون سوم تا خونه پیاده 4 دقیقه راهه. از کنار دیوار محوطه خیام می گذرم. از لای شمشادها و پیچک ها باد خنکی به صورتم می خوره. سی ثانیه بهشت. از روبرو سواری و ون گشت ارشاد میاد.  پنجره های ون بازن. زن های مرشد سرتا پا سیاهپوش عقب ون نشستن. پوشیدن این حجم لباس در این هوا نباید کار ساده ای باشه. خوشحالم که دست کم بخش کوچکی از عذابی که به ما تحمیل می کنن را خودشون هم ناچارن تحمل کنن.

آقا مهدی میوه فروش میگه خانوم خاصیت تابستون گرماست. بله آقا مهدی، اما خاصیت تابستون پوشیدن لباس خنکه نه مانتو و روسری که حتی در پاییز هم زیادی است.

به خونه که می رسم صورتم کاملا سرخه و لباسم خیس و چسبناک. کوه های شمال تهران به زحمت از پشت پرده غبار دیده می شن. کف تراس پر از خاکه. این سومین تابستونی است که علی آقا رفته افغانستان و من با حفظ سمت جانشینش شدم.

صبح ها توی ماشین همشهری داستان می خونم. شماره چهاردم، تیر 91. شماره ای در ستایش تابستون.

چند ساله از تابستون متنفرم؟

تابستون 60 هنوز می شد لباس تابستونی پوشید. از تابستون 61 خاطره چندانی ندارم. شیراز بودم و کار نمی کردم و حتما زیاد بد نگذشته اگه نه یادم می موند. تابستون 62 اولین تابستونی بود که کار می کردم. لباس اسلامی خیلی وقت بود که اجباری شده بود. تابستون 63 که شروع شد دخترک دو روزه بود. هیولای کوچک زیبایی که بیست ساعت در روز وقت می گرفت. زونا گرفته بودم. درست جایی که کمر دامن بسته می شد. اون وقتا هنوز دامن می پوشیدم. مادرم زنده بود و برام لباسای خانمانه می دوخت. زخم Episitomy هنوز خوب نشده بود و نشستن برام سخت بود. باید حسابا رو می بستم (اون سال- تا چهار سال بعدش- حسابدار بودم. یکی از چندین حرفه ای که تو این سالها داشتم) و کارفرما اطلاعات رو نمی داد. وقتی نقطه آخر را گذاشتم از شروع روز 31 تیر چند دقیقه می گذشت.

به نظرم از همون سال کینه تابستون را به دل گرفتم.

اما تا چند سال بعد هم هنوز تابستون خوبی هایی داشت. هنوز پدرسالار استخر خونه دروس را از رونق ننداخته بود. عصر که از کار بر می گشتم رسیده و نرسیده می پریدم توی استخر. اگر شیشه بودم حتما شوک حرارتی شکسته بودتم. چند سال بعد پدرسالار برای استخر پرده خرید. حصاری پارچه ای تمام دیوار شرقی استخر را از دید نامحرمان می پوشوند. دختراش که کمی بزرگ تر شدن و آپارتمان کوچه جنوبی که ساخته شد استخر تعطیل شد. سالها میگذشت و استخر خالی گور برگ های خشک و توپ های پلاستیکی پسرای مدرسه کناری بود. سرانجام پدر سالار استخر را خراب کرد و جاش چایخونه ساخت. روی دیوار غربی چایخونه پنجره چوبی ای بود که به هیچ جا باز نمی شد. چراغ های مسی اش وقتی روشن بود توهم شعله آتش را به وجود میاورد. سایه بوناش برزنت زرد پرتقالی بود و آب نمای فسقلی اش با کاشی های کوچولو فرش شده بود. جای بیخودی بود. یک سال نشده آفتاب رنگ سایه بونا رو برد و کاشی های کف یکی یکی کنده شدن و چای خونه هم به سرنوشت استخر دچار شد.

تابستون فصل بچه هاست. مدرسه نمی رن و داغی آفتاب براشون مهم نیست. بچه که بودم حتی گرمای سه بعد از ظهر شهر کویری را راحت تحمل می کردم. زنگ که می زدن تمام راه را می دویدم و پشت در مدام بالا و پایین می پریدم تا موزاییک داغ حیاط پای برهنه مو نسوزونه. تشرهای مامان هم کاری از پیش نمی برد. دمپایی نمی پوشیدم. بعضی روزها من و مجید خواهرامونو ترک دوچرخه های آمریکایی خوشگلمون سوار می کردیم و دو سه کیلومتر فاصله خونه تا الاباد رو رکاب می زدیم تا در سایه درخت و کنار جوی آب نون و پنیر و میوه بخوریم. پدر من دبیر بود و پدر مجید باغ پسته داشت. تابستونا می رفتیم مسافرت و کسی نگران مرخصی و هتل و تور و آنتالیا و ... نبود. با دو فروند پیکان بی کولر جاده های خاکی داغ را به طرف مشهد یا تهران یا شمال گز می کردیم. سفر هم که نبود با آب تنی توی حوض خونه، و اگر فرصتی دست می داد استخرهای باغ های پسته تفریح می کردیم. مالکینی که چاه عمیق دارن آب رو با پمپ از چاه می کشن و می ریزن توی استخر بزرگ سیمانی. سر ریز استخر می ریزه به جویی که می ره سمت باغ. آب تصفیه شده نیست اما از عمق 200 تا 220 متری می آد و خنکه و فرصت لجن زدن پیدا نمی کنه.

در نبود کامپیوتر خونگی و بازی های ویدئویی و اینترنت و سایر مخلفات، بعداز ظهرهای گرم تابستون با شکار مگس و زنبور، گل بازی، بالارفتن از درخت، بادبادک ساختن و ماشین بازی می گذشت. به کامیون های پلاستیکی زرد و قرمز 5 زاری یا یه تومنی نخ می بستیم و خاک بارشون می کردیم و دنبال خودمون می کشیدیم تا سر ساختمون. ته یه قوطی کبریت را در می آوردیم و به عنوان قالب خشت مالی ازش استفاده می کردیم و با اون خشت ها که زود خشک می شدن دیوار می چیدیم و ساختمون می ساختیم.

تابستون فصل اطلسی بود. فصل لاله عباسی و شاپسند و گل مهتاب. فصل گل دادن پیچکی که بذرش را مامان از آمریکا آورده بود و تمام سقف داربست فلزی را می پوشوند و سایه بون ماشین بابا شده بود.

تابستون فصل خوابیدن توی حیاط بود و تماشای ستاره ها و خیال بافی درباره جهان های دور و ناشناخته. فصلی که در سکوت اواخر شبش می شد صدای دوردست اتوبوس مسافری را شنید. فصلی که هر چه روزهایش گرم بود، سحرهایش خنک بود و می شد درسایه دیوار مخروبه بلند همسایه تا هشت صبح خوابید.

تابستون فصل فالوده کرمونی بود. مامان قدحی را پر آب و یخ می کرد و آبکش پایه دار را وسطش میگذاشت. نشاسته پخته داغ را می ریخت توی آبکش و دونه های ریز و خوشگل فالوده با صدای بارون می ریخت توی آب سرد و می بست. اولین نوه اسم فالوده را گذاشته بود بارونی. مادربزرگ که بارونی می پخت و شیرینی درست می کرد نوه توی دست و پاش می پلکید و خمیر می خواست و مادربزرگ را نصیحت می کرد که مردما به پسراشون قد کفششون خمیر می دن! وقتی بارونی کاملا سرد می شد و می بست مامان آب اضافی رو خالی می کرد و دونه ها رو می ذاشت توی یخچال. با شیره قند و گلاب و تکه های یخ، بارونی یکی از خوشمزه ترین خوردنی های دنیاست.

مادرم مرده. خواهر دوم آبکش بارونی رو برده کانادا، و من از تابستون متنفرم.

 

 



[1] عنوان کتاب فریدون تنکابنی: هذیان های دیوانه ای گرفتار در قفس آهنین داغ



یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

نمای دوپوسته شیشه ای

ترجمه دوفصل گزارشی درباره نمای دوپوسته ای را داده ام به رئیسم که آرشیتکت است و علاقه عجیبی به برهم زدن هر بازی ای دارد. نویسنده متن صراحتا گفته است که این نماها از دو نمای شیشه ای با فاصله 20 سانتی متر تا یک متر از یکدیگر ساخته می شوند. گزارش اصلی حاصل بررسی کتاب ها و مقالات ده گروه تخصصی تاسیسات است. رئیس معتقد است که متن ایراد دارد و می گوید همه نماهای دوپوسته شیشه نیستند. از من می خواهد تغییرات مورد نظرش را در متن وارد کنم. می گویم "ما که نمی تونیم توی کتاب مردم دست ببریم بخصوص وقتی می گیم که این ترجمه است نه تالیف. شما اگر نظر دیگری دارید در مطلبی جدا بنویسید". بالاخره متقاعدش می کنم که از دست بردن در متن ترجمه خودداری کند.

خلاصه مطلبی که ترجمه کرده ام از این قرار است:

نمای دوپوسته ای شیشه ای آرزوی دیرین معمارها برای ساختن ساختمان های شفاف را برآورده می کند، برای اروپای شمالی- جایی که زمستان ها سرد است و دمای هوای تابستان به ندرت از 26 درجه سانتی گراد بالاتر می رود مناسب است و طراحی آن با توجه به پیچیدگی محاسبات کار ساده ای نیست و برای اطمینان از طراحی مناسب و رسیدن به هدف یعنی داشتن محیط کاری آسوده ضمن صرفه جویی در مصرف انرژی پارامترهای متعددی باید در نظر گرفته شوند.

من نه متخصص تاسیساتم نه معمار اما فکر می کنم ساختن نمای دوپوسته شیشه ای در جاهایی مثل تهران به این دلائل عاقلانه نیست:

·         دمای هوای تابستان به بیش از 40 درجه می رسد در حالیکه در زمستان دمای هوا به ندرت زیر صفر می رود. فصل گرما طولانی و فصل سرما کوتاه است.

·         هوا آلوده است و تمیز کردن 4 جداره شیشه ای به ازای هر واحد سطح نما کار دشواری است.

·         زلزله تهدیدی دائمی است و لزوما نمای شیشه ای بهترین انتخاب نیست.

·         انجام محاسبات طراحی در ایران امکان پذیر نیست.

به عوامل بالا باید این نکته را هم اضافه کرد که مثلا در اروپای شمالی در بخش های قابل توجهی از سال هوا ابری است در نتیجه داشتن نمایی که امکان بیشترین بهره برداری از نور روز را بدهد امتیاز است. اما در تهران روزهای آفتابی به روزهای ابری می چربند و حتی اگر فقط بخشی از دیوار یک اداره شیشه باشد نور روز کافی خواهد داشت.

من اگر بودم نمایی انتخاب می کردم که بخش بیشترش شیشه نباشد، کل ساختمان را عایق حرارتی عالی می کردم، شیشه ها را دوجداره انتخاب می کردم و از نوعی که در تابستان میزان جذب انرژی خورشید را پایین بیاورند. من اگر معمار بودم ساختمان های اداری را براساس مدیرانی که سالی دوسه سفر مجانی اروپا می روند و ضمن تف و لعن کردن غرب آرزو دارند همه چیز اداره شان شبیه ساختمان های مدرن اروپایی باشد طراحی نمی کردم. ساختمان را براساس تایپیست بیچاره ای طراحی می کردم که موظف است چادر مشکی و مقنعه و کفش بسته و جوراب بپوشد.

اما من نه معمارم نه متخصص تاسیسات.



سه شنبه شانزدهم خرداد 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

دیسکوی سیار

برای اولین بار مسافر تور در سفری شهری شدم. تجربه قبلی ام از تورهای داخلی یک سفر دو روزه به دریاچه گهر در استان لرستان بود، و یک سفر چهار روزه به شهداد در استان کرمان برای دیدن کلوت ها و پیاده روی در شن های روان. این سفر دوم را به دلیل مشکلات محل اقامتمان از نیمه قطع کردم. اما سفر دریاچه گهر خوب بود. سفر با تور به نقاطی مثل دریاچه گهر در مجموع راحت تر از سفر انفرادی یا خانوداگی است.

گردش چهار روز اخیر ما در استان های کردستان و کرمانشاه، به جز دیدار از چند مکان نسبتا قدیمی در سنندج، برای من و مهران تجربه تازه ای نبود. کرمانشاه را 6 سال پیش درتعطیلات 15 خرداد دیده بودیم و دو سال پیش هم سفری به مریوان و دریاچه زریبار کرده بودیم. بنابراین این بار صرفا به هوای دوستان قدیمی که پس از مدتها یادی از ما کرده بودند راهی سفر شدیم.

کردستان به نظر من زیباترین استان ایرانه. اینو از تجربه سفر اواخر اردیبهشت دوسال پیش میگم که  هنوز زمین پر از شقایق بود و آفتاب خرداد علف ها را نخشکانده بود و ما با ماشین خودمون سفر می کردیم و تونستیم یه دل سیر چشم چرونی کنیم. این بار جزئی از یک گروه هشتاد و چند نفره بودیم که با دو اتوبوس شیک و نو سفر می کرد.

از همون روز اول معلوم شد که فقط تورهای کشتی ایرانی ها در جاهایی مثل آنتالیا و استانبول نیست که تبدیل به دیسکوی سیار میشه. اتوبوس هم به همین سرنوشت دچاره. گیرم در کشتی ها سرو آب شنگولی بر عهده میزبانه و در اتوبوس هرکی بخواد باید خودش زحمتش رو بکشه؛ در کشتی لازم نیست نگران پلیس راه باشیم و پرده ها رو بکشیم اما در اتوبوس باید از خیر دیدن طبیعت اطراف بگذریم چون بیشتر همسفرها علاقه ای به دیدن طبیعت ندارند. بیشتر مایلند خوش باشند و خوش بودن یعنی پخش موسیقی با صدای کرکننده و رقصیدن در فضای باریک بین صندلی ها. معنا و مفهوم آژیر داخلی این بود که به پلیس راه نزدیک می شیم، باید بنشینیم و کمربندها را ببندیم و حجاب را رعایت کنیم! شبی که از مریوان به سنندج برمی گشتیم از لای پرده های بسته دزدکی ماه تقریبا تمام را بر بالای تپه ها تماشا کردم.

در این سفر یه بار دیگه به این نتیجه رسیدم که چقدر آدم کسل کننده ای هستم؛ نه بلدم برقصم یا بخونم، نه می تونم جوک یا خاطره تعریف کنم، نه حرف هایی که می تونم بزنم برای غریبه ها کمترین لطفی داره، و نه حتی بلدم نقش یه سیاهی لشکر خوب رو بازی کنم و هر وقت تورلیدر اعلام می کنه به افتخار این و اون دست بزنم. ضمنا فهمیدم که دو مدل آدم کسل کننده وجود داره: نوع منفعل مثل من که اگه خیری نداره دست کم شر نمی رسونه؛ سرش تو کتاب خودشه و اگه ازش چیزی بپرسن جواب میده. نوع فعال مثل بعضی از همسفرهای ما که مثلا شعری در هزار و یکصد و بیست و سه بیت را از روی گوشی موبایلشون می خونن و چون گوشی با حرکت ماشین تکون می خوره مرتب سررشته را گم می کنن؛ روخونیشون خوب نیست و خیلی از بخش های شعر رو غلط می خونن، و با این بازار داغ اس ام اس که جوک های جدید در عرض یکی دو روز به دست همه می رسه خندیدن به جوک های تکراریشون ساده نیست.

دستشویی رفتن با مانتو و شالی که مدام میفته خودبخود کار شاقی است؛ کثیفی باور نکردنی دستشویی های بین راه و تعداد اندک اونا در مقایسه با خیل متقاضیان را هم اضافه کنید تا ببینید که گردشگری در ایران با چه مشکلاتی روبروست. در بعضی مسیرها، مثل مسیر همدان به تهران حتی همین دستشویی کثیف هم به ندرت وجود داره.

غذا خوردن معضل دیگری است؛ همه جا فقط میشه انواع کباب را خورد، و اگه مثل من اهل خوردن گوشت تنها و بدون سبزیجات نباشید تقریبا انتخاب دیگه ای ندارید، حتی وقتی به خوردن نون و ماست رضایت میدید باید نون و ماست موسیر بخورید، ماست ساده موجود نیست. حق انتخاب ظاهرا پدیده ای لوکسه که ما ازش محرومیم.

وقتی رسیدیم سنندج ساعت از دوی بعد از ظهر گذشته بود. مسافران قبلی، گروهی که برای شرکت در سمینار نهج البلاغه اومده بودن اتاقها را به موقع خالی نکرده بودن و مدیریت هتل هم جرات نکرده بود وادارشون کنه طبق قانون رفتار کنن. خدمه هتل گیج و سردرگم با عجله مشغول تمیزکردن اتاق ها بودن و برخی همسفرها تا 5 بعد از ظهر هنوز اتاق نداشتن. ظاهرا مسافران حکومتی همه جا این حق را به خودشون می دن که حقوق مسافران بعد از خودشون رو ندیده بگیرن و هتل ها و مسئولین تورها هم مثل آمریکا هیچ غلطی نمی تونن بکنن.

سنندج شهر زیبایی است، و مردم کرد با غریبه ها برخورد خوبی دارن. اینو هم در سفر دوسال پیش به مریوان دیدم و هم امسال. سنندج یک پارک کوهستانی به نام آبیدر داره. به اتوبوس تور اجازه ندادن ما رو به دیدن پارک ببره چون جمعه بود و ترافیک ماشین های شخصی بسیار سنگین. صبح یکشنبه ساعت 5.5 صبح با تاکسی به آبیدر رفتیم و در فرصت محدودی که داشتیم چند دقیقه ای قدم زدیم، تک و توک گلهای وحشی رو دیدیم و عطر درختان سنجد رو نفس کشیدیم. می شد انتظار داشت که دامنه های تپه آبیدر پر از بطری نوشابه و بسته پفک و بستنی باشه اما این طور نبود. خیلی کم آشغال ریخته بودن و همون مقدار کم را هم پیرمردی با کیسه بزرگی در دست جمع می کرد. سنندج، دست کم در اون بخشی که ما دیدیم، شهر تمیزی بود. خنکی و تمیزی عطرآگین آبیدر با آلودگی، گرما و غبار مخلوط با دود کباب محوطه طاق بستان 9 ساعت بعد تضاد چشمگیری داشت. کرمانشاه تا ابد در ذهن من با بو و دود کباب نامرغوب یکی شده است.

از دیدن طاق بستان محروم شدیم. 14 خرداد بود و سایت تعطیل. بیستون را هم ندیدیم چون برای مرمتش داربست زده بودند و چیزی از کتیبه از پایین دیده نمی شد. راهنمای محلی گفت که پایین کتیبه را آبی که از شکاف کوه بیرون میاد تخریب کرده و یونسکو تهدید کرده اگر درستش نکنید از لیست میراث فرهنگی جهانی خارجش خواهیم کرد. حالا مدتی است که هیئت آلمانی ایرانی در جستجوی راهی برای انحراف مسیر آب از نوشته های پایین کتیبه است. ما داربست را دیدیم اما از هیئت ترمیم کننده خبری نبود. مجسمه پیزوری هرکول را می شد دید و آن چه از کتیبه ای مربوط به مهرداد پادشاه اشکانی که از دست شیخ علیخان زنگنه صدر اعظم شاه سلطان حسین صفوی جان سالم بدر برده. مرتیکه اون همه دیواره صاف کوه بیستون را رها کرده و وقف نامه دوزاریشو صاف وسط نقش باستانی کنده. از مهرداد و 5 ساتراپ و بقیه حاضران در نقش فقط دو ساتراپ باقی موندن و نایکی الهه یونانی که تاج افتخار را برسر مهرداد میذاره. در این سفر فهمیدم که با کیفیت ترین سنگ نگاره های ایران مال هخامنشیانه و ضعیف ترینشون مال اشکانیان. همین نقش مهرداد و ساتراپ ها جدای از دسته گل شیخ علیخان زنگنه در جاهای دیگر هم آسیب دیده و ساییده شده بود.

یکی از دو راهنمای تور مرد جوان باسوادی بود که برخلاف سنت ایرانی اگر جواب سوالی را نمی دونست می گفت که نمیدونم. گفت که بیستون تغییر شکل یافته بغستان به معنی مکان خدایانه و نامش هیچ ربطی به ستون نداره و تلفظ درستش بیستون با سکون حرف س است نه چنانچه در سایت یونسکو نوشته Bisotun. بیستون در واقع نام کوهی است که کتیبه معروف داریوش بر دیواره اش کنده شده. جاده شاهی از کنار این کوه میگذشته و جمعا ده یا یازده اثر تاریخی در دیواره های اون به جا مونده. بیستون در واقع المپ ایرانی هاست. کوه بلندی با دیواره های صاف که بالا رفتن از اون کار هرکسی نیست و طبیعی است که جایگاه خدایان تلقی بشه.

در راه برگشت به معبد آناهیتا ایزدبانوی آب های روان در کنگاور هم سر زدیم. نمونه دردآور دیگری از بی اعتنایی ایرانی به میراث فرهنگی چندهزار ساله اش.

سفر بدی نبود اما به این نتیجه رسیدیم که تا توان رانندگی داریم فقط در صورتی با تور سفر کنیم که مقصد جایی مثل دریاچه گهر یا جنگل ابر باشه.

 



سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

عزیز زردک می خواهی؟*

یه خانم مکش مرگ ما، از اینا که شادی و سرحالی زورکی از صداشون می باره و به آدم میگن عزیزم بی خیال این که تو غریبه ای و جای مادرشی و اصلا خوشت نمیاد این جوری مثل یه بچه کوچولو باهات حرف بزنن زنگ زده منو رسما دعوت کرده به جلسه ای در شرکت سیاحتی X . البته اول آقا رو دعوت کردند اما چون خیلی فمینیست!!! هستند (اینو بعدا کارمند بخش فروششون که دوساعت مخ ما رو زد گفت. نشانه فمینیست بودنشونم اینه که تو برگه قرارداد اسم و امضای خانم در ردیف بالای اسم و امضای شوهرش قرار می گیره. این که شما همه جا همسر آقا هستید منافاتی با فمینیسم نداره که. بعید می دونم بیش از 5% مردم معنی این کلمه رو بدونن اما همه یا باهاش مخالفن و بهش فحش میدن یا احساس می کنن در راه تحققش فداکاری ها کرده اند و به هدف والای خودشونم رسیدن)

با کارمند جوان بخش فروش می نشینیم پشت یه میز. 4 سال از فرزند اول مون جوون تره اما خیلی خودمونی و رفیق فابریک حرف می زنه و هی میزنه پشت آقا. باز رفتاری که یه بزرگتر با یه بچه می کنه یا دو آدم همتا با همدیگه. یه کاغذ سفید جلوشه و هی از سابقه سفرهای ما و از سلیقه هامون می پرسه اما حتی یک کلمه هم یادداشت نمی کنه. سالن کوچکی است و 6 تیم سه نفره به همین ترتیب در حال حرف زدنند. از صدا سرسام گرفته ام و دلم می خواد پسرک با من تماس چشمی برقرار نکنه و فقط رو به آقا حرف بزنه که من مجبور نباشم مثل بز اخفش سرتکون بدم یا لبخند بزنم. وانمود کردن بلد نیستم و حوصله ندارم و تماشای عکس های حرفه ای از سواحل یونان و هتل های جزیره قناری رو به گوش دادن به حرفای صدتا یه غاز پسرک ترجیح میدم. به همون میزان که آقا خوش اخلاق و خونگرم و پذیراست من عبوس و اخمو هستم و مثل بچه های آتیستیک از نگاه پسرک و همکاراش می گذرم.

نیم ساعت می گذره. چراغ ها را خاموش می کنند و زن جوانی- در میانه سی و چهل سالگی- رشته صحبت را به دست می گیره. روان و راحت حرف می زنه و وسط هر جمله نهصد بار نمیگه "در واقع" یا "مثلا" یا "عرض شود به حضور شما". در اشاره به مجموعه های تفریحی شون به وجود آشپزخونه اشاره می کنه و از این شوخی های لوس که در سفر حتما آقایون دست به کار آشپزی میشن. همه می خندن و من حرصم می گیره. اول همه از من می پرسه که اگه فقط یه سفر بخوام برم کجا رو انتخاب می کنم. می گم پاریس. فوری میگه معلومه! خانما همه پاریس رو به خاطر خرید دوست دارن! آخه ابله یه نگاه به قیافه من بکن. من اهل خریدم؟ اونم تو پاریس؟ از این کلیشه سازی ها عقم می گیره. اخلاقم که خودبخود گهه گه تر میشه. فمینیست!!! آره ارواح عمه تون. حرفاتون تکرار نمایشنامه های خنک رادیوست که زنا توش دائم سر تعویض مبل و پرده رو اعصاب شوهراشون راه میرن. آخه خنگا با یوروی 2200 تومنی چند درصد از اعضا طبقه متوسط قدرت خرید در پاریس را دارند؟ به قیافه من میاد آدم مرفهی باشم؟ با مانتوی هندی و شال 12 هزارتومنی من می رم پاریس خرید؟

خنگیشون باعث نمیشه در کارشون نا موفق باشن. درسشون را بلدند و در نتیجه دست کم دو زوج از 6 زوج حاضر قرارداد را امضا می کنند. قراردادی که در ارزان ترین حالت وادارشون می کنه 6.3 میلیون تومن پول به این موسسه بدن و در مقابلش تا 5 سال حق استفاده با تخفیف ار هتل ها و ریزورت های شرکت "تعطیلات شیرین ایتالیایی" را در چند کشور دنیا داشته باشند.

 *یکی می مرد ز درد بی نوایی/ یکی می گفت عزیز زردک می خواهی؟ (شاعر این شاه بیت را نمی شناسم)




شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

قرمز، نارنجی، زرد- مارک روتکو

اصلا من عامی، من هنر نشناس، من بیسواد. 86.9 میلیون دلار برای این تابلو؟!!!!!!!!!!!!!!!

پشت دفتر فیلی نقاشی دبستانم نوشته بود:

من شما را تمسخر کردم، و شما هم از تنبلی دودستی به آن چسبیدید- پیکاسو




شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

کاشان

سالها مهران دلش می خواست بریم کاشان و من جاخالی میدادم. رسمه که فصل گلابگیری برن کاشان و فصل گلابگیری هوای کاشان گرمه. تحمل گرما یک طرف تحمل این بی عدالتی که اون پیراهن آستین کوتاه بپوشه و من مانتو و روسری طرف دیگه. و این طرف دیگه چنان سنگینه که کفه را به نفع نرفتن به کاشان- اصولا پرهیز از سفر داخلی در فصل گرما- سنگین می کنه. گلابگیری برای جوانان، شهر نشینان و خارجی ها ممکنه جالب باشه اما برای من که مادرم نه تنها گلاب بلکه عرق نعنا و بیدمشک و ... را خودش در خونه تهیه می کرد به هیچوجه اونقدر جذاب نیست که به خاطرش گرما رو تحمل کنم.

اما هفته پیش جایی مهمان بودیم و خانم صاحبخونه- که دو سه ماهی از من بزرگتره اما مثل یه دختر کوچولو بی دست و پا و دنیا ندیده است گفت که خیلی دلش می خواد بره کاشان اما شوهرش که بخش های زیادی از ایران را در ماموریت های کاری دیده زیر بار نمیره. شوهره هم مثل یه پسر کوچولوی مودب با قیافه حق به جانب دست به سینه نشسته بود. رگ آرتمیسی ام جنبید و گفتم کاری نداره هفته دیگه ما سه تا می ریم کاشان آقای مهندس رو هم که این قدر پسر بدیه نمی بریم. پسر کوچولو فوری گفت نه من باید بیام که عکس بگیرم.

رزرو هتل در کاشان میسر نشد و سفر دوروزه تبدیل شد به یک روزه. اول رفتیم قمصر که شهر کوچک بسیار زیبایی است. هوا خنک بود و بادی که می وزید دانه های نارون را در هوا پخش می کرد و هوا ابری بود. در چشم من هوای ابری "صد چندان به زیبایی" شهر افزوده بود. در ورودی شهر جوانان موتور سوار با برگه های تبلیغاتی کارگاه های گلاب گیری ایستاده بودند. دنبال یکیشون رفتیم به خونه کوچکی که در حیاطش دو دیگ مسی در حال تهیه عرق کرفس و آلوئه ورا بود.

صاحب کارگاه زن جوانی بود با قیافه ای باهوش و زیبا و دوست داشتنی. برامون چای آورد که توش عرق دارچین ریخته بود. فرآیند تهیه عرق رو توضیح داد. بیرون خونه مغازه ای داشت که محصولاتش رو می فروخت. گفت که بیوه است. 18 ساله عروسی کرده و 29 ساله بیوه شده و دو پسر داره. یکیش همون موتور سواره بود و دیگری پسری در سن راهنمایی. جنبش مجدد رگ آرتمیسی باعث شد کلی عرق های مختلف بخرم که حالا که اومدم تهران نمی دونم چکارشون کنم.

خانم همسفرم پرسید به نظر شما اینا راست می گن؟ دلم نمی خواست اعتمادش رو به این خانم زیبا از بین ببرم. گفتم بالاخره هرکسی ممکنه دروغ بگه دست کم این یکی خانمه و خرج بچه هاشو باید درآره. راحت می شد فهمید که همه چیزهایی که اون خانم میگه لزوما راست نیست. گلهای محمدی قمصر به خاطر خنکی هوا هنوز باز نشده بود اما گفت که گلابش مال امساله. از اون گذشته غیرممکن نیست که همه اون عرق ها حاصل مخلوط کردن اسانس های چینی وارداتی با آب مقطر بوده باشند. اما ما که در هر صورت نمی تونیم واقعیت را بفهمیم. دست کم دلمون را خوش می کنیم به این که از همجنس خودمون خرید کردیم که تازه بی این که ما چونه زده باشیم کمی تخفیف هم داد.

از قمصر که برمی گشتیم یه تیم 5 نفره- سه دختر و دو پسر جوان را دیدیم که با دوچرخه سربالایی کاشان به طرف قمصر را می پیمودند. عصر در راه تهران همون تیم را دوباره دیدیم. باور نمی کردم در کاشان با چنین منظره ای روبرو بشم. خیلی شنگول کننده بود. دخترهای جوون ایرانی محشرن.

قمصر با وجود فقط 30 کیلومتر فاصله حدود 1000 متر مرتفع تر از کاشانه و هواش غیر قابل مقایسه با کاشان. بیشتر مسیر تهران تا کاشان ابری بود و شب که رسیدیم تهران باران می بارید اما کاشان چنان آفتابی بود انگار چیزی به اسم ابر هرگز وجود نداشته. آفتاب حاشیه کویر هم یعنی گرما. فرصت بازدید کم بود. فقط خانه بروجردی ها را دیدیم و حمام سلطان امیر احمد را و خانه عباسیان را. نهار را هم در همان خانه عباسیان خوردیم. حیاط پنجم خانه را تبدیل کرده اند به رستوران. مطابق معمول همه رستوران های ایران انواع کباب را داشت و دیزی و کشک و بادمجون. و البته مگس فراوان. من دیزی خوردم با ترشی که هیچکدوم چنگی به دل نمی زد. اصولا غذا خوردن وقتی دائما نگران مگس های چاق و چله ای دلچسب نیست. عقلشون هم که نمی رسه آدم براشون یه لقمه بذاره کنار بگه غذای ما رو بی خیال شین جون مادرتون.

خانه عباسیان خیلی دیدنی است. خونه بزرگی است با چندین حیاط. دو طبقه و در بعضی جاها سه طبقه است. یک اتاق خواستگاری هم داره. توی یکی از دیواراش سه سوراخ قد سه قاشق مرباخوری هست که عروس از پشتش می تونسته داماد رو ببینه. داماد که حتما به خواستگاری دارایی پدر عروس اومده بوده و عروس هم که حتما حق انتخاب نداشته اما می تونسته ببینه که اون که قراره باهاش زندگی کنه چه شکلیه. باور کنید از یکی از زیر زمین هاش هنوز بوی خفیف ترشی میومد. خونه سال 1294 هجری قمری ساخته شده و قبل از تبدیل شدن به مکانی توریستی حسابی بازسازی شده. تزییناتش- بی تعصب می گم- از کاخ توپکاپی استانبول ظریف تر و زیباتره. معماری اش هم خیلی دیدنی است. اونوقت توپکاپی سالی چند میلیون توریست خارجی رو می کشونه به استانبول و هزینه بازدیدش دست کم 30 دلار آمریکاست در حالیکه خانه عباسیان بلیط 500 تومنی می فروشه. طبعا یکی از دلائل جدی این تفاوت اینه که توپکاپی خانم های چادری روگرفته را همراه با چند جوان ریشوی واکی تاکی به دست نمی فرسته به مردم تذکر بدن که موهاشونو بپوشونن. در گذشته این آمران به معروف برخوردهای تند و زننده ای داشتند که دست کم با محتوای حرفی که می زدند همخونی داشت. حالا خیلی مودب و محترم حرف می زنند و این لج منو بیشتر در میاره.

اغلب راهنماهای مکان های دیدنی کاشان دخترهای جوون بودن. با مقنعه و چادر مشکی. کارتهای اسمشون رو به سینه زده بودند و همه خیلی خوش برخورد بودند و درسشون را هم بلد بودند. یه امتیاز مثبت گنده به نفع میراث فرهنگی کاشان.

عصر هم رفتیم به دیدن باغ فین اما به قدری شلوغ بود که منصرف شدیم و برگشتیم تهران.

هیچ خیابانی را ندیدم که به نام سهراب سپری نام گذاری شده باشه اما در ورودی حمام سلطان امیر احمد هشت کتاب را می فروختند.

دیدن درست و حسابی کاشان بر خلاف تصور قبلی من سه روز وقت می خواد. شاید پاییز دوباره رفتیم. دست کم رعایت حجاب اسلامی وقتی هوا خنکه به سختی حالا نیست.


برچسب‌ها: کاشان, سفرنامه


دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

1319

دو همکار دارم که استثنائا از خودم بزرگترند. هر دو متولد 1319 هستند. سنشون به سن پدر درگذشته من نزدیکتره تا من. نمی دونم تجربه آشنایی با متولدین این دهه را داشتین یا نه؟ برخی از سرشناس ترین هنرمندان ایرانی متولد این دوره اند. بهرام بیضایی، ناصر تقوایی، داریوش مهرجویی، آیدین آغداشلو، بهمن فرمان آرا، و دیگه یادم نیست کی.

نمی دونم این دهه چه خاصیتی داشته. فرآیند مدرن شدن ایران از این زمان شروع شده؟ مثل کشف حجاب و تاسیس دانشگاه؟ تعداد روشن فکران و تحصیل کرده ها کم بوده و اونایی که بودن خیلی به چشم میومدن؟ علتش هر چه هست این بزرگوران تفرعن خاصی دارند. من برخورد مستقیمی با نامبردگان در بالا ندارم و داوری ای که درباره متفرعن بودنشان می کنم بر اساس شنیده ها و خوانده های پراکنده است اما این دو بزرگوار را هر روز می بینم.

هر دو در روزگاری وارد اجتماع شده اند که سفر خارج رفتن در حد سفر داخلی امروز ساده بوده. شاید هم ساده تر. در ایران بار و کلوب شبانه و کاباره وجود داشته. لباس های مارک دار را می توانسته اند با بخشی از درآمد ماهانه شان بخرند. پول ایران را می توانسته اند در خارج از کشور تبدیل کنند و گذرنامه ایرانی داشتن نقطه ضعف به حساب نمی آمده. خیلی از کشورهایی که در حال حاضر ما را به سختی به سفارت خانه ها و کنسول گری هایشان راه می دهند از ایرانی ها ویزا نمی خواسته اند. آنها هم که می خواسته اند سخت گیری نمی کرده اند. یکی از این بزرگواران در روزگار جوانی چندین کشور را گشته و دیگری به عنوان مدیر یک پروژه مهم ایرانی مدتی در آمریکا کار کرده است. برخلاف این روزها که هر کی می تونه از ایران می ره اون روزها تحصیل کرده های فرنگ برای کار و زندگی بر می گشته اند ایران. خلاصه یه جورایی دوران طلایی ایران بوده. دست کم برای فرزندان طبقات متوسط به بالای جامعه که در شهرهای بزرگ زندگی می کرده اند و خانواده هایشان دگم های مذهبی جدی نداشته اند. اگر نه کیست که ندونه سرزمین گل و بلبل خیلی وقته که دوران طلایی به معنی واقعی کلمه نداشته.

برخورداری از این امتیازات باعث شده این بزرگواران دچار حسی باشند که احتمالا آپولو و سایر بر و بچز المپ داشته اند. هر دو در ما خاکیان و انسان های میرا از بالا نظر می کنند. گاهی برخورداشون از نوع برخوردی است که به ماری آنتوانت ملکه فرانسه نسبت داده میشه که گویا از یکی از زیر دستانش علت اعتراضات مردمی را می پرسه و او میگه مردم نون ندارن و ملکه جواب میده خوب بیسکویت بخورن. هر دو خیال می کنن فقط قصه های خودشونه که ارزش شنیدن داره و هیچ کس دیگری تجربه ای نداشته که لطف شنیدنش بیش از لذت شنیدن خاطرات اونا- حتی پس از ده بار- باشه.

برخوردهاشون گاهی برخورنده است اما اغلب از فرط ساده لوحی نمایشی اغراق شده اش خنده داره. مثلا چند روز پیش سر نهار بحث مکتب خونه بود و من گفتم که بچگی هام مکتب رفته ام. یکیشون با قیافه حق به جانب از من می پرسه یعنی برای مکتب دار تخم مرغ و میوه می بردین؟ توجه کنید که این آدمیه که وقتی من متولد شدم دانشجو بوده. گفتم خیال می کنین من قبل از ابداع پول متولد شده ام؟ یا پشت کوه زندگی می کردم؟

هر دو این توانایی را دارند که آدم روبروشونو به پز دادن و انکار گذشته اش وادار کنند. مثلا من که در یک شهر فسقلی حاشیه کویر و در خانواده یک دبیر متولد و بزرگ شده ام با تفکر این ها باید در برابرشون حس خودکم بینی داشته باشم و سعی کنم به چیزهایی از گذشته که منو پیش این از المپ آمده ها سرشکسته می کنه اشاره نکنم. اما من توی این تله نمی افتم.

هر دوی این بزرگوران هنوز لباس های مارکدار و گرون قیمت می پوشن. و بخصوص یکیشون اهمیت ویژه ای به لباس و ظاهر آدم ها میده در حدی که حتی کارشناسان و متخصصانی را که در دنیای کسب و کار باهاش برخورد می کنن بر اساس لباس پوشیدنشون قضاوت می کنه.

ببین چه سخته براشون که در باره مانتوی هندی ارزون قیمت من که دو شماره برام بزرگه یا مانتوی چیتی که پارچه شو از مریوان خریدم نظر ندن. من تنها زن جمعشونم و طبعا با من به اندازه همکارای مرد راحت نیستن. یکیشون که رک تره گاهی به من میگه خانم این مانتوی چیت شما منو یاد کوسن های فلان که سال فلان از پاریس خریدم میندازه. لبخند می زنم و میگم بله آقای مهندس این پارچه ها جوونی های من مال لباس خونه بود. یعنی که خودم میدونم شیک نیستم. بیخود خودتونو خسته نکنید. برام مهم نیست.

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. هر دوشون انسان های شریف و دوست داشتنی ای هستند. بخصوص اون که رک تره. آدم کم نظیری است که هر چند گاهی حرص منو تا حدی که دلم بخواد کله شو بکنم درمیاره اغلب منو با انسانیتش، صراحتش، و ظرفیتش برای شنیدن حرف های تند و نظر مخالف حیرت زده و شرمنده می کنه. بله.



یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

دست ها می سایم*

آقای ملودینف را یادتونه؟ همون که در نوشتن کتاب The Grand Design با استیفن هاوکینگ همکاری کرد؟ ایشون اخیرا کتابی منتشر کرده به این نام

Subliminal: How Your Unconscious Mind Rules Your Behavior

ساینتیفیک آمریکن در شماره اخیرش به تاریخ 25 آوریل 2012 گزیده ای از کتاب را منتشر کرده است. عنوان مقاله این است: چرا یک تماس سطحی شانس شما در قرار گذاشتن را دو برابر می کند؟

این تنها مقاله این شماره مجله نیست که خواننده را یاد کتاب The Grand Design میندازه. در مقاله کوتاه دیگری از قول چند دانشمند مرتبط با شتاب دهنده غول پیکر سرن در ژنو نوشته که دتکتورهای این شتاب دهنده در طول یکسال کار هنوز نتوانسته اند شاهدی پیدا کنند که نظریه سوپر تقارن را تایید کند. اگر به این مطلب علاقه دارید اینجا را ببینید.

برگردیم به بحث شیرین قرار (دیت) و ربطش به تماس سطحی و سبک

مقاله از یک تحقیق میدانی که توسط فرانسوی ها، استادان بی رقیب رومانس انجام شده صحبت می کند که طی آن سه مرد جوان در یک روز آفتابی در خیابان از 240 زن جوان تنها درخواست شماره تلفن کردند. در نیمی از موارد این آقایان ضمن طرح درخواستشان به آرامی و به مدت بسیار کوتاهی ساعد زن جوان را لمس کردند. تعداد زنان لمس شده ای که شماره شان را دادند دوبرابر کسانی بود که صرفا با شنیدن درخواست مرد جوان راضی به دادن شماره تلفن خود شدند. نکته بسیار جالب این تحقیق این است که فقط یک سوم زنان لمس شده بعد به یاد می آوردند که دست مرد جوان تماس سطحی کوتاهی با ساعد آنها داشته است. نتیجه این تحقیق این است که تماس سطحی کوتاه حسی از مهربانی و اهمیت دادن به طرف مقابل را در ناخودآگاه شما بیدار می کند و شانس طرف مقابل را در رسیدن به هدف افزایش می دهد. سطحی بودن و کوتاه بودن مدت تماس مهم است. گرفتن دست یک غریبه بیشتر احتمال دارد او را بترساند.

تحقیق یاد شده کاربردهای زیادی دارد. در آزمایشی که با کمک 8 پیشخدمت بر روی صدها مشتری یک رستوران انجام شد، در شرایطی که پیشخدمت ها قبل از پایان صرف غذا به نرمی بازوی مشتری را لمس می کردند و از او می پرسیدند کم و کسری دارد یا نه متوسط انعام دریافتی شان 17.5% بود، در حالی که پرسیدن همین سوال بی لمس مشتری منجر به متوسط انعام 14.5% شد. در بسکتبال، که بازیکنانش زیاد همدیگر را لمس می کنند، بین تعداد تماس های جسمی حین بازی و میزان همکاری تیمی بازیکنان همیستگی آماری دیده می شود.

نخستینیان، نزدیک ترین خویشاوندان انسان، یکدیگر را زیاد لمس می کنند. در حالیکه به نظر می رسد هدف اصلی این تماس ها نظافت باشد، زمانی که صرف آن می شود خیلی بیش از زمان مورد نیاز برای نظافت است. چرا؟ چون این تماس ها برای حفظ مناسبات اجتماعی لازمند. وقتی متولد می شویم، پیشرفته ترین حس ما حس لامسه است. در سال اول زندگی لامسه همچنان وسیله بنیادین برقراری ارتباط باقی می ماند، و تا زنده ایم اهمیت خود را حفظ می کند.

حتما یافته های بالا در باره ما ایرانی ها هم صادقند. ما هم همون مسیر تکاملی را طی کرده ایم  و همون اعصاب حسی و همون ناخودآگاه جمعی را داریم. پس فرهنگ این وسط چه کاره است؟

حرفی که می خوام بزنم حاصل آمارگیری و تحقیق نیست اما حسم اینه که ما ایرانی ها از این نوع تماس بیشتر برای بازداشتن مخاطبمون از ادامه حرفش استفاده، و معمولا فقط همجنسانمون را لمس می کنیم. 

خود من تا جوان تر بودم محال بود وقت حرف زدن به مخاطب غیر همجنس دست بزنم. اما اخیرا این کارو می کنم. به قصد ایجاد نوعی پیوند- مثلا وقتی می خوام بگم فلانی هم در جایی که می گم حضور داشته- یا به قصد تایید حرفی که می زنه یا نشان دادن این که حرفش خنده دار بوده. این جور وقتا آروم می زنم پشتش. گاهی هم به قصد سر به سر گذاشتن و دست انداختنش. مثلا آره عزیزم تو راست میگی در حالی که مشخصه که باهاش مخالفم. حسم اینه که در همه این حالت ها حس محبت و نزدیکی را منتقل می کنم. الان که فکرشو می کنم می بینم این کارو فقط با کسانی می کنم که باهاشون راحتم: دوستان قدیمی یا آدم هایی که از خودم جوون ترند. با کسی که باهاش رودرواسی دارم هنوز مثل سابق رفتار می کنم. رسمی و عصا قورت داده. 

اخیرا درگیر بحث آسانسور در یک پروژه خاص شده ام. مساحت کابین آسانسور طبعا بر اساس ظرفیتش تعیین میشه. چیزی که نمی دونستم این بود که در ایران هیچ آسانسوری هرگز از ظرفیت اسمی اش استفاده نمی کنه. علتش هم سنگین وزن بودن ما نیست (وزن متوسط مسافر 75 یا 80 کیلوگرم در نظر گرفته میشه). علتش اینه که ایرانی ها حاضر نیستند نزدیک غریبه ها بایستند. علت این رفتار احتمالا تا حدی مربوط به تابوهای جنسیتی است. این پرهیز از تماس جسمی را وقتی کنار شوق وافر ما ایرانی ها به تماس فکری!! (کنجکاوی در زندگی شخصی همدیگه، طرح پرسش هایی که پاسخ شان ربطی به ما نداره، تلاش برای کشف اسرار دیگران و انتقالش به همدیگه در کوتاه ترین زمان ممکن) بگذاریم معجون غریبی ازش درمیاد.

 

 * دست ها می سایم/ تا دری بگشایم/ برعبث می پایم/ که به در کس آید/ در و دیوار به هم ریخته شان/ بر سرم می شکند (نیما- می تراود مهتاب ..)




سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

سفر شبانه

بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم که اسمش را فراموش کرده ام. از سری کتابهای طلایی انتشارات امیرکبیر بود. خانواده ای بود که چند دختر داشت. دخترها سرشب مثل بچه آدم می رفتن توی اتاقشون و می خوابیدن. اما روز بعد به زور از خواب بیدارشون می کردن و کف کفشاشون زود به زود ساییده و سوراخ می شد. پدر و مادر در کف این ماجرا مونده بودن تا این که بالاخره یه شب زاغ سیاه دخترا رو چوب زدن و دیدن نیمه شب که می رسه یکی از دخترا پا میشه و کف اتاق با پاش چند ضربه می زنه. بعد دریچه ای باز میشه و دخترا از چند پله می رن پایین کنار یه کانال آب. اونجا قایقی با فانوس و قایقران منتظرشونه و می بردشون به یه جشن بزرگ و اونا شب تا صبح می خونن و می رقصن و پیش از سرزدن آفتاب خسته و کوفته برمی گردن توی اتاقشون و می خوابن.

ذهن سرگردان من هرشب که می خوابم این بلا رو سرم میاره. گیرم به جای رفتن به جشن و شادی و پایکوبی کردن به حمام های تاریک و بی در و پیکر پر ازانبوه رخت های نشسته، پلکان های درهم شکسته تاریکی که سقف کوتاه دارند و راه به جایی نمی برن، یا ارتفاعات بعیدی که باید از اونا پایین بیایم سر می زنه. یونگ میگه کسانی که تصورات اغراق آمیزی درباره توانایی های خودشون دارن و به اصطلاح دچار خودبزرگ بینی اند خواب می بینن که سقوط می کنن. من معمولا موفق میشم از دیوار بلند صاف بیام پایین بی این که آسیبی ببینم. کاری که در بیداری نمی تونم.

گاهی تفسیر آن چه در خواب می بینم ساده است. اجزاء اتفاقات روزمره چنان در آن به روشنی پیداست که نیازی به تعبیر و تفسیر روانشناسانه نداره. ذهنم اتفاقات روز پیش را بر می زنه و در الگویی با منطق خواب مفهوم اما در بیداری غیرقابل توصیف کنار هم می چینه. اما کجاوه طلایی ای که شترهای سفید آذین بسته می کشندش و در جهت خلاف من حرکت می کنه از کجا می آد؟ چرا خواب می بینم که باید به دیدن مادر پادشاه ایران برم چون می خواد ببینه برای همسری ولیعهد مناسبم یا نه؟ چرا دائما خواب می بینم که باید از بچه ای مراقبت کنم که بچه من نیست؟

علت این خواب های پریشان که تعریف کردنشون غیرممکنه هر چی باشه من روز بعد خسته و پریشانم و اندوهی که اسمی نداره بر دلم سنگینی می کنه. کفش دلم از این پرسه گردی های شبانه پاره پوره است.



شنبه نوزدهم فروردین 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

تعطیلات نوروز را چگونه گذراندید؟

هفت سین و سال تحویل را دوست دارم. از 6-45 سال پیش، اون عیدی که تحویل سال صبح زود بود و مادر ما رو برای لحظه تحویل بیدار کرد عاشق سفره هفت سین و تحویل سال شدم. عمو اصغر هم اون سال خونه ما بود. مادر سفره را توی اتاقی که بعدها اتاق من و خواهر دوم شد انداخته بود. بعدها یعنی وقتی من رفتم کلاس سوم و بابا برامون تخت خواب خرید. چارچوب تخت خواب ها فلزی بود و کفش فنری و جون می داد برای بپر بپر. البته که دعوا می کردن. چون هم خطر افتادن و زرزر کردن ما زیاد بود و هم فنر تخت خراب می شد و وقتی می خوابیدی انگار می افتادی توی گودال. بعدتر که فیلم توپ های ناوارون را دیدیم تخت خواب ها کشتی شدند و کف اتاق دریا. یه بارهم که خواب می دیدم یه سبد پسته را خالی می کنم چرخیدم و افتادم و بیدار شدم. پسر دایی مامان که دانشجو بود برامون یه کتاب آورد، از انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. عکس های واضحی داشت از مراحل تولید و تولد بچه. مدل ها عروسک بودند. مادر اون کتابو توی بالاترین تاقچه همین اتاق قایم کرد که ما نبینیم. پاپیون (هانری شاریر) را هم همونجا قایم کرد. طبعا هر دو را در اولین فرصت پیدا کردیم و خوندیم. اون سال من از خواهر دوم زودتر حاضر شدم. سر سفره دوتا عروسک تمیز و مرتب نشسته بودند. یکیش چشم آبی بود و اون یکی چشم سبز. موی بور کوتاه حلقه حلقه داشتند و لباسشون از پارچه وال سفید بود با خال های رنگی. پارچه اون پیراهنی که مامان تابستون 44 که خواهر سوم را باردار بود می پوشید. برای عمو هم ادوکلن خریده بود و گذاشته بود سر سفره. نمی دونم چرا اتاق خاطره من تاریکه. تا خواهر دوم بیاد من عروسک چشم آبی را انتخاب کرده بودم. سال ها گذشت تا فهمیدم عیدی اون سال ما عروسک های کهنه و دورانداخته خودمون بوده که مادرم شسته و نو نوار کرده بود. لباسشون هم دوخت خودش بود. مادرم خیاط قابلی بود. بر خلاف من که دست بالا می تونم پایین دامن و شلوار را تو بذارم یا دگمه بدوزم.

امسال هفت سین نداشتیم. لحظه تحویل توی هواپیما بودیم و هواپیما داشت دنده عقب از پارکینگ می رفت بیرون به طرف باند پرواز. حتما تا آخر سال همینجور دنده عقب خواهیم رفت. مسافرای دست راستیمون از این هفت سین های کمپکت باسمه ای زشت داشتن و سرمهماندار ماهان با تاخیر تحویل سال نو را اعلام کرد. تلویزیون توی هواپیما مهاجرت پرنده ها و بارش باران روی گل ها رو با حرکت آهسته نشون می داد. هیچ حسی نداشتم.

شهرداری استانبول یه عالمه پامچال توی باغچه ها کاشته بود. پامچال هاشون کمی از پامچال های ما درشت ترن و رنگ های خام و تند دارن. مثل رنگ های مداد رنگی 12 رنگ. پامچال دوست ندارم اما اون همه گل کنار هم حتی وقتی پامچال باشه زیباست. از فرودگاه سبیها گوکچن در بخش آسیایی تا میدان تقسیم در بخش اروپایی راه زیادی است. تقریبا همه هتل هایی که تورهای ایران رزرو می کنن اطراف میدان تقسیم هستند، در قلب بخش اروپایی استانبول. کناره بزرگراه ها گل های وحشی سبز شده بود. به نظر می آمد بهار کمی پیش از تهران به استانبول سر زده. البته هوا سرد بود.  بخصوص وقتی باد می آمد. سبیها گوکچن (1913 تا 2001) یکی از 8 فرزند خوانده آتاتورک و اولین خلبان زن هواپیماهای جنگی در جهان بوده.

سفر هیچ خاصیت دیگری هم که نداشته باشه این خوبی رو داره که ارتباط آدمو با مام وطن چند روزی قطع می کنه. ترکی بلد نبودن یعنی از دیدن تلویزیون و شنیدن مزخرفات رادیو معافی. بماند که من در مام وطن هم که هستم تمام تلاشم را می کنم که چشمم به تلویزیون و گوشم به رادیو نیفته و عصرها که روزنامه را از لابی می گیرم جوری نگهش می دارم که عناوین درشتش رو نبینم. نوشته های ریز را هم که از برکت پیر چشمی نمی تونم بخونم. به مدت یک هفته آدم احساس می کنه در یک جهان مجازی زندگی می کنه. مثل بازی ایروپولی. نمی دونم الان اسمش چیه. اسم اصلی اش مونوپولی است. اول بار که به ایران اومد اسمش شد ایروپولی و خیابون هاش شدن لاله زار و نادری و ....  پولی که خرج می کنی واقعی به نظر نمیاد. حتی این واقعیت که لیر ترکیه امسال قیمت دلار آمریکا در سال گذشته را داشت باعث نمیشه آدم اون ارتباطی را که با پول ایران داره باهاش برقرار کنه. یک هفته لازم نیست لباس بشوری یا ماست و شیر و میوه بخری با آشپزی کنی یا تخت خوابت رو جمع کنی. مهم تر از همه این که لازم نیست روسری سرت کنی و اگه گرمت شد می تونی لباس رو را دربیاری و با پیرهن آستین کوتاه بگردی. اما زمان زود می گذره و سفر تبدیل میشه به لحظه ای کوتاه بین معطلی و خرتوخری فرودگاه تهران و ورود به گیت خروجی در فرودگاه سبیها و پوشیدن روسری.

امسال به جز یک بازدید کوتاه و نصفه نیمه از توپ کاپی و ایاصوفیه و روزی که رفتیم بیوک آدا تقریبا تمام وقت مون در مراکز خرید گذشت. من البته از خرید متنفرم. اما یکی از همین روزها که در راهروی یک مرکز خرید نشسته بودم و کتاب می خوندم و از خودم راضی بودم که چه زن کم خرجی هستم ناگهان دچار مکاشفه شدم. چقدر زندگی با آدمی مثل من باید سخت باشه. من اگه مرد بودم حتما بین زنی که مدام دلش زلم زیمبو می خواد و مغازه ها رو از پاشنه در می کنه و صدتا لباس می پوشه و در میاره تا بالاخره یکیشو بخره و زنی مثل خودم حتما اولی را انتخاب می کردم. در نگاه من به مظاهر مادی زندگی! نوعی زهد عبوس هست که حتما حال دیگران را به هم می زنه. فهمیدم که چرا دخترم دلش نمی خواد با من بیاد خرید. یادداشت سردبیر همشهری داستان ویژه نوروز را به یاد آوردم که از زبان مادری همسن و سال منه که با دختر جوونش رفته خرید و به خاطر دل دخترش لباس می خره. یادم اومد که با خوندنش گریه کرده بودم و دلم برای دختر ولخرج اما شیک و آراسته ام سوخته بود.

بالاخره چشمم به جمال سینمای سه بعدی هم روشن شد. در یک اتفاق کم سابقه- یادم نیست آخرین بار کی چنین سعادتی به من رو کرده بود- چهارتایی رفتیم سینما و هوگوی جناب اسکورسیسی را دیدیم. به جز ما به نظرم فقط سه نفر دیگه توی سالن بودن. پریروز خبردار شدم که در تهران هم سینمایی هست که فیلم را نشون می ده و بلیطش حتما از استانبول ارزون تره اما ما نمی تونیم چهارتایی بریم چون پسر نیست و دختر در تهران با ما هیچ جا نمیاد. پیش از شروع فیلم آگهی پودر آریل را نشون داد. توپ های طلایی که توی هوا به پرواز درآمدن حس کردم زمین رو از زیر پام می کشن. خیلی طول کشید که به تماشای فیلم سه بعدی عادت کنم و حالا که بهش فکر می کنم حس می کنم خواب دیده ام. تجربه جالبی بود. خیلی خودم را کنترل کردم که نگم من همون سینمای دوبعدی خودمون رو ترجیح میدم. هر وقت با پدیده ای نو احساس غرابت می کنم با خودم فکر می کنم پیرشدن و انجماد فکری ناشی از اون حتما همین جوریا اتفاق میفته.

چقدر حرف زدم.



چهارشنبه دهم اسفند 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

هر باغبان که گل به سوی گلشن آورد

مادر برای عید سبزه سبز می کرد. مثل من نمی رفت از کنار خیابون سبزه آماده بخره. بیست روز مونده به عید لوبیا و ماش ها را خیس می کرد. چند روز که می گذشت جوانه می زدند. مادر دانه ها را پهن می کرد توی ظرف های تخت گرد لبه دار و روشون دستمال پارچه ای مرطوب می انداخت و میذاشتشون جای گرم. اونجا هوا زود گرم میشه، و چیزی که فراوونه آفتاب. وقتی اولین برگها در میومدن پارچه را بر می داشت. ارایش برگ های ماش شبیه گل بود. ساقه ها دیده نمی شدند و تمام ظرف گرد پر می شد از برگ های سبز تیره ماش. ساقه لوبیاها یک نواخت بلند می شدو طبقه اول برگ ها 15 سانت از سطح بشقاب فاصله می گرفت. برگ های سبز زمردی زیبا. مرطوب نگه داشتن دانه ها مهم بود اما نباید از فرط رطوبت می پوسیدند. مادر روزی یکی دوبار ظرف ها را می برد دم سینک آشپزخونه. آب می ریخت تا بشقاب پر بشه. چند دقیقه صبر می کرد و بعد آب اضافی را خالی می کرد. روز آخر دور ساقه ها روبان می بست. بشقاب های سبزه خونه ما خیلی زیبا بودند.

مادرم روی کوزه خاکشیر سبز می کرد. سطح یک کوزه سفالی بی لعاب را با پا لایه نازکی از پنبه می پوشوند. بعد جوراب نایلونی کهنه ای روش می کشید که پنبه ها را نگه داره. خاکشیرها را می خیسوند تا لعاب بدن. بعد لایه نازکی از خاکشیر روی سطح کوزه می کشید. کوزه باید همیشه پر آب میبود. خاکشیرها زود سبز می شدن. برگ های فوق العاده ظریفشون سطح کوزه را از مخمل نرم خواب مانندی می پوشوند. کوزه خاکشیر زود خراب می شد. از همه دیرتر می کاشتش و از همه زودتر دورش می ریخت.

اسفند برای مادرم ماه دشواری بود. ننه صغرا و گاهی زن برادرش حیات در خونه تکونی کمک می کردن.  در اتاق نشیمن خونه ما مستقیم توی حیاط باز می شد. روز خونه تکونی بود و مادر از صبح مشغول. بعد از نهار بابا چای خواست. سماور توی اتاق نشیمن بود. کنار دستش. استکان و قند و همه چی بود. مادر گفت من دستم بنده خودت بریز. عالیجناب پوزیدون خشمگین سبد را پرت کرد توی حیاط. استکان و نعلبکی ها خرد و خاکشیر شدن. مادرم خونسرد گفت فردا کور می شی میری دم بازار نو شو می خری. هشت نه ساله بودم.

تمیز نگه داشتن یه خونه ی قدیمی اونم در یک شهر حاشیه کویر که تغییر فصلش با توفان شن همراهه کار دشواری بود. اما خونه ما همیشه تمیز بود. تمام وقت مادرم صرف خونه می شد. خیاطی هم می کرد. همه لباس های ما را مادر می دوخت. حتی لباس عروسی مرا هم او دوخت. برای مردم هم خیاطی می کرد. کمک خرج خونه. وقتی لباس عروس می دوخت ملافه تمیزی پهن می کرد روی زانوش و زمین اطرافش. لباس را می انداخت روی ملافه و کار می کرد. به ما اجازه نمی داد بهش نزدیک بشیم . یه بار دختری که ازش خیاطی یاد می گرفت لیوان آب هندونه شو برگردوند روی دامن لباس روز سوم یه عروس. اونجا عروسی ها سه روزه اند. روز اول شبیه تهرانه. روز دوم  مراسم در خونه عروس و داماد برگزار میشه و خیلی خودمونی و مختصره. روز سوم روز هدیه دادنه. مراسم بازهم در خونه عروس و داماد یا خونه پدر داماد برگزار میشه و فقط زن ها حضور دارن. هدایاشونو از قبل می فرستن. پارچه لباس صورتی درشت باف بود. وقتی شستنش لک آب هندونه پاک شد اما معلوم بود که پارچه شسته شده. مادرم داشت قالب تهی می کرد. پاشد رفت بازار و خوشبختانه پارچه را گیر آورد. لباس را دوباره دوخت. هدیه روز سوم اون عروس رو ننه صغرا برد. توی سینی نقره ای که الان پیش منه. با یه کله قند. یادم نیست خود هدیه چی بود. روی سینی یه بقچه پته قرمز انداخت. مادر عروس یا داماه به آورنده انعام می داد. مامان لباس روز سوم و هدیه را با هم فرستاد. اسم عروس ثریا بود. لباس عروسی اش حریر سفید ساده بود. مادرم روی دامنش شکوفه و مروارید دوخت. عروس ظریف بود و با اون لباس خوشگل شده بود. الان باید شصت و چند سال داشته باشه.

شیرینی عید را هم خودش می پخت. باقلوا، قطاب، شیرینی مربایی، نون چرخی با بوی خوش وانیل، لوز بادوم و نارگیل. حتی کلمپه که شیرینی سختیه. تا سالها بعد از ازدواجم شیرینی عید خونه ما رو هم مادرم درست می کرد. من این کارارو بلد نیستم.

شیراز که بودیم بابا یا مامان تو اسفند گل مروارید می کاشتن. عید که می شد گل های سفید و صورتی شون باز می شد. اگه تو عید حافظیه رفته باشین حتما گل مروارید دیدین. بوته های نسترن بابا اون قدر گل میدادن که شاخ و برگشون دیده نمیشد. بابا صبح زود گل ها رو می چید و مامان براش عرق نسترن می گرفت. وقتی من سال 71 بالاخره فارغ التحصیل شدم بابا و مامان برگشتن شهر خودمون و یه قلمه نسترن هم با خودشون بردن. تو جای جدید نسترن هیچوقت حال شیرازش رو پیدا نکرد. دل شیرازیش با هوای کویر نساخت. حتما حالا خشک شده. به یادش یه نسترن شیرین و زیبا و باهوش و دوست داشتنی داریم. نوه ای که مامان و بابا ندیدن.

من فقط یه بار سبزه سبز کردم. اسفند 84. تا وقتی مادر بود اغلب عیدها مهمونش بودیم. 84 سال بدی بود. بخصوص اسفندش. لوبیاهای من دو خط در میون سبز شدن. 28 اسفند اسباب کشی کردیم به خونه تازه اما فهمیدیم که خونه نقاشی لازم داره. اثاثیه را تلنبار کردیم وسط هال و برگشتیم خونه دروس. چند روزی مثل کارگرای مهاجر زندگی کردیم. برای سفره هفت سین چند بشقاب و کاسه صورتی و سرخابی پلاستیکی خریدم. ساقه های لوبیا را بریدم و گذاشتم توی لیوان آب سر سفره به نیت سبزه.

شیراز که بودیم شب بو حتما سر سفره هفت سین مون بود. گل مورد علاقه مادر بعد از نرگس. هنوز سر سفره هفت سین من شب بو یعنی مادر. 



دوشنبه هشتم اسفند 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

گزارش بازنشستگی جوانمرگ شده من

دوشنبه اول اسفند اولین روز بازنشستگی دوروزه ام بود که چهارشنبه سوم اسفند با برگشتنم به کار به پایان رسید. اگه بخوام حقوق بازنشستگی ام با مدرک مهندسی و کلی گواهینامه آموزش حین کار و یک رزومه شیر تو شیر از رفتگران شهرداری بیشتر باشه باید دست کم تا بهار 93 به کار ادامه بدم.

دو روز بازنشستگی اما تجربه خاصی بود.

ماهها برای بازنشستگی نقشه کشیده بودم. به دسته بزرگ کتابهای در نوبت خوندنم نگاه کرده بودم و به خودم قول داده بودم با برنامه ریزی همه شونو بخونم. با خودم قرار گذاشته بودم هر روز دست کم یه ساعت راه برم. برم تجریش. تنهایی برم درکه. و یه کمی هم خانه داری کنم!

صبح دوشنبه و سه شنبه صرف مراجعه به اداره دارایی شد. من وکیل خواهرامم و از طرف اونا که هیچ کدوم ساکن تهران نیستند تا حالا کلی امضای صدتا یه غاز کرده ام و شونصدبار از پله های اداره دارایی بالا و پایین رفته ام و از هر کاغذ پاره بیخودی کپی های غیرقابل خوندن تهیه کرده ام و به کارمند دارایی لبخند زده ام که کارمو راه بندازه و نگه امروز برو فردا بیا با آفتابه طلا بیا.

مامور دارایی مالیات نقل و انتقال اپارتمان 67 متری را محاسبه کرده. 1425296 ریال. بعد میگه تو کدوم یکی از مالکینی؟ می گم هیچکدوم. وکیلشونم. وکالت نامه ها را می گیره و می بینه که وکالت تامند. میگه نمیشه. این جوری باید مالیات دوبار نقل و انتقال رو حساب کنم. می گم آقا شما که می بینی من نه خریدارم نه فروشنده. مبایعه نامه (چرا نمی گیم کاغذ خرید مثلا؟) دستتونه. من فقط به جای اینا دارم یه کار اداری انجام می دم. منو می فرسته پیش رئیسش و اون کلی سوال بی ربط از من می پرسه که جز ارضای حس کنجکاوی اش خاصیتی ندارن و از یه کاغذ بیخود دیگه کپی می خواد و من دوباره سه طبقه را میرم پایین و میام بالا و موفق میشم نامه ای بگیرم که نشون میده مالیات نقل و انتقال پرداخت شده.

هر دو روز از ستار خان تا خونه پیاده میام. مسیر سربالایی و صدای ماشین ها کر کننده و هوا آلوده است. ماشین هایی که از روبرو میان نمی تونن تشخیص بدن که من جوون نیستم و طبق وظیفه بوق می زنن و چراغ میدن. حتی یکیشون می ایسته که سوارم کنه اما فوری متوجه میشه که به کاهدون زده.

توی این دو روز کاملا احساس سالخوردگی می کردم. نه این که قبلش حس می کردم جوونم. اما این دو روزه فکر می کردم که دیگه نقشه کشیدن برای آینده بی معنیه. من از دور خارح شده ام. مثل ماشین های قدیمی تولید برد مدار چاپی که رئیس قبلیم دلش نمیومد دور بریزه اما نمی تونست ازشون استفاده کنه. گذاشته بودشون کنار سالن تولید و روشون برزنت کشیده بود. براش حکم عمه و خاله پیری رو داشتن که روش نمی شد بذاره خونه سالمندان.

برنامه کتابخونی طبعا به روال سابق برگشته. همون بی روالی همیشگی. بعد از خوندن کافکا در کرانه دارم 1Q84 را می خونم. این آقا دستش به نوشتن خیلی روونه. این کتاب تقریبا 60% حجیم تر از کافکا در کرانه است. بیش از نصفش رو تا حالا خوندم.

من همیشه آدم رویا پردازی بوده ام. در سالهای اخیر رویاپردازی برام حکم مسکن پیدا کرده. حکم داروی ضد افسردگی. رشته ای خیالی که منو به زندگی متصل نگه می داره. در کتاب 1Q84 "مردمان کوچک" از تارهای هوا پیله ای می بافند که ازش سایه کسی بیرون میاد. سایه Dohta نام داره و آدم اصلی Maza. شبی که دوتا از پیله بیرون میاد در آسمون دو ماه دیده میشه. دوتا مادیت نداره. اما  مازا نمی تونه طولانی مدت دور از دوتا زندگی کنه.

روزهای گذشته بیشتر دوتای خودم بوده ام. درسال 1Q90 زندگی کرده ام. ارتباطم با زندگی قطع شده. کارهایم را می کنم. دیروز و امروز دوباره از پله های دارایی بالا و پایین رفتم تا پروانه اشتغال به کار مهندسی ام را تمدید کنم. پروانه پیزوری ای است که تا به حال فقط هزینه داشته اما به مصداق چراغ از بهر تاریکی نگهش می دارم.

شاید روزی اون چه در ذهن دوتایم میگذره را روی کاغذ بیارم. کاغذ الکترونیکی این وبلاگ.



دوشنبه یکم اسفند 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

نهار در ساعت شش بعد از ظهر

سمند زرد میاد و میاد و میزنه پشت سمند سبز. صدای شکستن سپر پلاستیکی اش را می شنوم. از صداش معلومه اولین بارش نیست که ضربه میخوره. می شینم جلو. ماشین لگنه. صندلی ها کثیفند و فضای ماشین بد بوست. آینه سمت راست خرد شده. تهش مثل بازوی  یه گدای قطع عضو شده هنوز به بدنه ماشین آویزونه. سمند سبز رفته. راننده سمند زرد پیاده می شه یه نگاهی به ماشینش میندازه. باید 40 یا 45 سال داشته باشه. سبیلو. ریش چند روزه. کلاه بافتنی. خودش هم مثل ماشینش قراضه و کثیفه. تو شیر تو شیر اطراف میدون ونک به یکی زنگ می زنه. 

بریم نهار؟ تو نون داری؟ سه تا سنگگ بخر من پولشو میدم. غش غش می خنده. یعنی داره با یه زن قرار میذاره؟ اینم؟ با این روی ماه ناشورش؟ قسم می خوره که داره از ونک میره شهرک غرب. لازم نیست بیای ونک حکیم رو بنداز برو پردیسان منم میام. پس طرف رفیقشه. یه مرده. تمام صحبتشون در مورد نونه. از اونا؟ نون لواش؟ آره لواش دارم. به حرضت عباس سنگگ ندارم. از اون که میاد سر میدون وای میسه بخر. اون؟ احمد؟ احمد که با چاییش چیز کرد. میام. میام پردیسان نهار بخوریم.

وقت رفتن هم صورت یکی دیگه از راننده های خط ونک رو دیده بودم. تکیده. لاغر. پوست قهوه ای مرده. صدای خش دار. نشانه های انکار ناپذیر نهار خوردن در ساعت شش بعد از ظهر.

 



چهارشنبه بیست و یکم دی 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

پرسفون

استاد گفته بود که ایزدبانو آرتمیس می تونه مثل چوب زیر بغل بقیه از جمله پرسفون عمل کنه.  

تصاویری که از بچگی هایم در ذهن دارم هیچ نشون نمی دن که آرتمیس انرژی روانی غالب من باشه.

پخمه بودم. اگر مسابقه پخمگی می ذاشتن طلا می گرفتم. از پله های خونه اجاره ای مون در خیابان خواجه نظام الملک تهران- نزدیک پادگان عشرت آباد- بالا می رفتم که لیز خوردم و چونه ام خورد لب پله و زخم اساسی ای برداشت. این یه خاطره سیاه و سفیده و مثل یه عکس خیلی قدیمی رنگش به زردی میزنه. نور کم بوده و زمینه عکس تاریکه.

مادرم با مایع بی رنگی چونه ام را تمیز می کرد و جای زخم حسابی می سوخت. این زخم روی زخمی قدیمی تر آمده بود.

تهران. تابستان 1340. من یه شورت پفی پیش بند دار تنمه که مادرم دوخته. پیش بندش شکل قلبه. مادر 25 ساله ترکه باریکم با چادر مشکی از اتوبوس پیاده میشه. ننه صغرا باهاشه. قراره بابا بعد از تموم شدن کلاسش بیاد و مادر و من و ننه صغرا رو ببینه و لابد با هم بریم خرید یا هر چی. تقریبا یک سال و نیمه ام. تصویر ذهنی ام براساس خاطرات مادرم ساخته شده. رنگیه. لباس من قرمز و سفیده، کفش و جورابم سفید. صورت مادر پیدا نیست. پشتش به منه. داره چادرشو مرتب می کنه. ننه صغرا پشت دوربینه. تو عکس نیفتاده. دستمو می گیرم به نرده های وسط میدون و هیجان زده می گم فوارا (فواره ها). تیزی نیزه نرده چونه ام را می بره. می شم درخت خون. مادر به ننه صغرا میگه اون خانمه توی اتوبوس که گفت بچه رو این شکلی نگردون چش می خوره راست می گفت. بر می گردیم خونه. هنوز جای اون دو زخم بر هم افتاده- هر چند خیلی کمرنگ- زیر چونه ام هست.

بیب صغرا فراش دبستان شهناز به مامان گفته بود چرا این دوتا دخترت این قدر با هم فرق دارند. موی من بلند بود. صبح مامان موی منو شونه می کرد و می بافت. این قدر سفت که چشام بادومی می شد. لباسم همیشه تمیز بود. دفترام مرتب. خواهر دوم آتیش پاره بود. بابا می بردش سلمونی مردونه و انبوه موی سیاهش اغلب کوتاه و درهم بود. کفشاشو نصفه نیمه می پوشید. یه آستین پالتو تنش بود بقیه ش دنبالش کشیده میشد. رسیدن خونه کیفشو با تمام قدرت دستای کوچولوش پرت می کرد. دسته کیفش اغلب کنده بود. به قول بیب صغرا پالتوش سینه می زد کیفش نوحه می خوند کفشش گریه می کرد. کلاس دوم یا سوم دبستان یه روز که مدیر کف دست همه بچه های کلاس- از جمله خواهر دوم- دو ضربه خط کش زد کلاس را به شورش واداشت. پیشاپیش بچه ها حرکت می کرد و علیه مدیر شعار می داد و رجز می خوند. من حامی ضعفا بودم اما شورشی نبودم. گریه می کردم تا مدیر از گناه بچه های تنبل بگذره.

تا وقتی دبستان می رفتم- به استثنای این که بچه های فامیل و دوستان همیشه بازی ای را می کردند که من می خواستم- همه نشانه های پرسفون در من بود.

آرتمیس کی بیدار شد؟ من برادر ندارم. بخشی لابد به خاطر این که مامان بابت پسر نزاییدن احساس سرشکستگی نکنه، و بخشی به خاطر این که من و خواهر دوم همیشه شاگرد اول بودیم، بارها شنیدم که به مادر و پدرم می گفتن دخترای شما بهز (به از)  پسرن. تابستون 47 مادرم با خاله کوچکم و شوهرش رفت آمریکا. اواسط تابستون پسرخاله ام متولد شد. توی یکی از عکس های سیاه و سفید ذهنی من- بیشتر سیاه چون یه دیوار آشپزخونه به خاطر وجود تنور نونوایی و اجاق هیزمی کاملا سیاه بود- مامان داره برای چند نفر تعریف می کنه که زن دایی های آمریکایی ام چقدر از تولد سیروس خوشحال شدن و به همه می گفتن ایتز ا بوی، ایتز ا بوی. اون روز فهمیدم که مردم پسر را به دختر ترجیح می دن و دخترای شما بهز پسرن تعارفه. فکر می کنم پروژه رقابت با مردان از همون روز کلید خورد. هشت سال و نیمه بودم. کوزه سیر ترشی سبز رنگ توی رف بالای سر مامان تنها چیز رنگی توی این عکسه. سیر ترشی همسن منه و شیرین شده از فرط پیری. ایزد بانو آرتمیس از همون روز چوب زیر بغل پرسفون شد.

عید 48 . اولین سفر شیراز. محل اقامتمون یه مدرسه بود. رفتیم حمام عمومی. مادر منو اول شست فرستاد بیرون. حمومی مرد کوتاه قدی بود. گفت بیا بریم نمره های جدید رو بهت نشون بدم. کمی بیش از نه سال داشتم. هنوز هیچ نشانه ای از زن بودن در من نبود. فقط سفید و تپل بودم. طعمه مورد علاقه مردان پدوفیل. این تصویر رنگیه. مردک در آستانه در نمره کنار من ایستاده و دستش رو دور تن من انداخته و منو به خودش فشار می ده. هوای حمام گرمه. دردم اومده و می ترسم اما نمی تونم از خودم دفاع کنم. آرتمیس کجاست که این اکتیون قزمیت رو به گوزن تبدیل کنه؟ هلیوس نمی تونه توی حموم رو ببینه. دیمیتر هرگز خبردار نمیشه. هرمسی در کار نیست. شانس میارم مردک بیش از این کاری نمی کنه.

رشته مطلب از دستم در رفت.

************************

پرسفون دختر دیمیتر و زئوس است. در جوانی توسط هادس و با اطلاع زئوس ربوده و به جهان زیرین- مقر فرماندهی هادس- برده می شود. خشم دیمیتر و خشکسالی فراگیر زئوس را وادار به مداخله می کند و پرسفون نزد مادرش بر می گردد.

پرسفون نماد نوزایی و جوانی همیشگی و در بخش بالغانه زندگی اش ملکه جهان زیرین است و ارواح تازه درگذشتگان را هدایت می کند.

به گفته خانم شینودا بولن زنانی که انرژی غالب روانشان پرسفون است منفعل و مطیع اند. نمی توانند از خودشان دفاع کنند و اجازه می دهند دیگران برایشان تصمیم بگیرند. زنان پرسفون گونه کودک-زنند. بلوغ روانی شان دیر رس است. از مسئولیت گریزانند و متعهد ماندن برایشان دشوار است. برای فرار از پذیرش مسئولیت کلک می زنند و دروغ می گویند.

در ارتباط با مردان زنان پرسفون گونه مثل آینه عمل می کنند. آنها آنیمای مرد را به او نشان می دهند و به هر رنگی که مرد بخواهد در می آیند. 



دوشنبه نوزدهم دی 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

هیچ

این همه راه آمده بود. سالهای سال. هواگرم بود. مسیر هی خشک تر و خشک تر می شد. چشمهایش دیگر خوب نمی دید. در انبان چیزی نبود. توشه اندک چند روز، نه بیشتر. نمی شد برگشت با این که حالا دیگر قطعی بود که اشتباه آمده است. فرصتی نبود. راهی نبود. گاهی فکر مرگ به او آرامش می داد. مردن پیش از دیگران. ندیدن روزهای بدتر و خشک تر. اما مرگ از راه نمی رسید. برای مردن هنوز جوان بود و مثل اسب مسابقه سالم. به مرگ خودخواسته فکر می کرد. جراتش را نداشت؟ یا از اثری که بر دیگران می گذاشت نگران بود؟ خودش را قانع می کرد که دومی است. هر صبح که از خواب بر می خواست- خواب هایی همه پریشان و بی در کجا که ته مزه تلخ شان اغلب تمام روز بعد در ذهنش می ماند- از تصور پیمودن راه چندشش می شد. از همان صبح خسته بود و تنش را و ذهنش را به زور می کشید. بودنش اهمیتی نداشت. با رفتنش هم دنیا پر از استخوان نمی شد. حتما کسی گریه می کرد. کسی غمگین می شد. کسی افسوس می خورد. اما پیش از او بودند دیگرانی که ادامه نداده بودند. نخواسته بودند. و زندگی ادامه داده بود. هنوز بعد از 5 سال گاهی غروب که می شد یاد مادری که جسد پسر بیست ساله اش را از دار پایین کشیده بود اشک به چشمش می آورد. اما آن مادر زنده مانده بود. زندگی کرده بود. شاید حتی خندیده بود. شاید گاهی از زندگی لذت برده بود.

راهی نبود. نیست. نمی شود برگشت. دیر است. خیلی دیر. 



چهارشنبه چهاردهم دی 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

سویه ی تاریک دیمیتر

بی فاطمه 4 فرزند داشت، همه چاق. کوچکترین شان یک سالی از من بزرگتر بود و بزرگترین شان شاید ده سال. بزرگترین فرزند پسر بود و بقیه دختر.

مادری را ندیده ام که مثل او دچار وسواس تغذیه فرزندانش باشد. پسر پدر سه فرزند بود و آنژین صدری داشت و به او گفته بودند باید وزن کم کند تا بار قلبش سبک تر شود. عروس غذای پسر را حساب شده می داد و کمد شیرینی و آجیل را قفل می کرد. پسر می رفت سراغ مادرش و او برایش غذای چرب و شیرین می پخت. پسر به پنجاه سالگی نرسید.

مادری را ندیده ام که مثل او دیوانه بچه هایش باشد و نه گفتن به آنها را تا این حد دشوار بیابد. کوچکترین دختر شش ساله که بود یک صبح تابستان- صبحانه را روی تخت چوبی حیاط می خوردند- زمین خورد و استکان و نعلبکی در دستش شکست. شیشه چشمش را برید. تا با اتوبوس برسند به تهران یک چشم بچه کور شد. فرشته، که پیش از این هم دردانه بود، به حدی لوس و خودمختار شد که خانواده اغلب معاشرت هایش را قطع کرد چون فرشته با بچه های فامیل و دوستان نمی ساخت. طفلکی می شد که دختر زیبایی باشد. اما تخم از ریخت افتاده چشمش اجازه نمی داد. همیشه مویش را توی صورتش می ریخت تا کوری اش دیده نشود. هر چه می گفت همه گوش می کردند تا کمتر غصه بخورد. شهریور 58 به دلیلی کارش به بیمارستان کشید. مدتی بعدمعلوم شد که یرقان دارد. احتمالا بر اثر اهمال بیمارستان وقتی از ریه اش آب گرفته بودند مبتلا شده بود. پزشکان به مادرش گفتند که باید در بیمارستان بستری شود. فرشته بیمارستان را دوست نداشت و مادر به حرفش گوش کرد. یرقان تبدیل شد به سیروز کبدی. وقتی رسیدند شیراز و بستری اش کردند کار از کار گذشته بود. فرشته در 21 سالگی مرد. مادر بیچاره را با تزریق خواب آور سوار ماشینی کردند که آمبولانس حامل جسد دختر عزیز کرده اش را به سوی گورستان زادگاه شان دنبال می کرد.

**************

دیمیتر خواهر زئوس- و در مقطعی همسرش- ایزد بانوی غلات و مادر پرسفون است. به روایت افسانه ها دیمیتر است که فن کشاورزی را به انسانها آموخته و به کوچ نشینی خاتمه داده است.

وقتی هادس- برادر دیمیتر و خدای جهان زیرین- با اطلاع زئوس پرسفون را می دزدد دیمیتر به جستجوی او بر می آید و آن گاه که با کمک هکاته (الهه ماه/جهان زیرین) از هلیوس (خدای آفتاب) می شنود چه بر سر دخترش آمده از کوه المپ می رود و خشمش را متوجه روییدنی ها می کند. هیچ گیاهی سبز نمی شود و هیچ غله ای به بار نمی آید و جهان دچار قحطی می شود و آدمیان قحطی زده دیگر چیزی پیشکش خدایان نمی کنند. هیچ ترفندی دیمیتر را از طلب دخترش منصرف نمی کند. زئوس سرانجام تسلیم می شود و هرمس را به سرزمین هادس می فرستد تا پرسفون را برگرداند. پرسفون پیش از برگشتن نزد مادر چند دانه اناری را که هادس به او داده می خورد و به این دلیل از آن پس فقط می تواند دو سوم سال را پیش مادرش بماند. در طول این بخش سال است که گیاهان سبز می شوند و غلات محصول می دهند. زمستان، زمان برگشت پرسفون به جهان زیرین است.

شینودا بولن روانشناس پسا یونگی دیمیتر را ایزد بانوی مادر می نامد. زنان دیمیتر گونه معنای زندگی خود را از مادر شدن می گیرند. دیمیتر پرورش دهنده و تغذیه کننده است اما در سویه تاریکش مانع رشد فرزندان می شود تا وابسته به او باقی بمانند و زندگی اش در اثر مستقل شدن فرزندان خالی از معنا نشود. 



چهارشنبه هفتم دی 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

هرا

1-     بیش از سی سال از دورانی که به خانه رزا می رفتم می گذرد و هنوز تصویر قشر خاک روی میز پذیرایی و وان کهنه مملو از ظرف نشسته در آشپزخانه- در انتظار کارگری که هفته ای یک بار می آمد- پیش چشمم است. پدر رزا مادرش را عاشقانه دوست داشت. مادر رزا خوش پوش و خوش قیافه بود و موهایش را رنگ می کرد و همیشه انگار تازه از سلمانی آمده بود. مادر رزا ملکه خانه اش بود، و در حد ملکه نبود که وقتش را صرف خانه داری کند.

2-     مادرشوهرم، سی سال پس از مرگ شوهری که به او وفادار نمانده و با دختری همسن پسر بزرگشان ازدواج کرده، هنوز از زن دوم کینه به دل دارد. صدبار برای من تعریف کرده که شوهرش در جلسه خواستگاری زن دوم، در پاسخ به برادر زن که اختلاف سن زیاد داماد با عروس جوان و متاهل بودن داماد را پیش کشیده گفته بوده است که اگر این خانم هم زن من نشود مهم نیست، من به هرحال زن می گیرم. اما خشمش همچنان آن زن را هدف گرفته است. با تکیه به قانون حمایت خانواده که در آن زمان جاری بوده می توانسته راحت طلاق بگیرد. نگرفته و ده دوازده سال بعدی را به رقابتی سخت با زن دوم گذرانده. بهترین پذیرایی را از همسر بی وفایش که هفته ای دوشب به خانه می آمده می کرده تا مرد بفهمد خانم واقعی کیست و کی سزاوار همسری آقای مهندس است. کوچکترین فرزندشان که در زمان خیانت پدر هنوز دبستانی بوده عملا بابت این بی وفایی تنبیه شده است.

      باهوش است. قبل از ازدواج معلم ورزش و خیاطی هنرستانی دخترانه در تهران بوده. نسبش به قاجار می رسد و کمتر کسی را آدم حساب می کند. اما وقتی ازدواج کرده، تمام توان ذهنی و جسمی اش را در پیشگاه زناشویی اش قربانی و تلاش کرده مادر و همسری نمونه باشد. مادری که مثل عقاب مراقب کوچکترین خطاهای فرزندانش بوده اما فاصله عاطفی اش را با بچه ها حفظ می کرده چون همسرش دوست نداشته مادر بچه ها را- همه پسر- نوازش کند. مادر شوهرم حالا در آستانه صدسالگی است و حسرت می خورد که قدرش دانسته نشده و توانایی هایش هدر رفته و در زندگی به جایی نرسیده است.

      مادر شوهرم ملکه ای بوده که اقتدارش صرفا در رابطه با بچه هایش- تا کوچک بوده اند- معنی داشته است. سرسپردگیش به قدرت مردانه چنان است که در نبود همسر تاج و تخت را به پسر بزرگش واگذار کرده است.

      مادر شوهرم هنوز به ظاهرش اهمیت می دهد و هنوز دوست دارد مورد توجه باشد و هوش و دانایی اش ستایش شود.

3-     یک نگاه به مادر کیانا کافی است تا ملکه بودنش دیده شود. فوق لیسانس دارد اما حتی یک روز کار نکرده است. زیباترین دختر دانشگاه بوده و زن یکی از استادانش شده است. یکی از نقاشان مشهور ایران در جوانی پرتره اش را کشیده است. نزدیک شصت سال دارد، مادر بزرگ شده و هنوز خوش لباس و بسیار زیباست.

4-     مادر من ساده و زحمتکش بود. خانه ما همیشه از تمیزی برق می زد و دستپخت مادرم عالی بود. لباس های ما را هم مادر می دوخت. حتی لباس عروسی مرا هم او دوخت. بعد از ازدواجم، تا همین اواخر، گاهی هدیه مادر به من یک یا چند دست لباس بود. خودش پارچه را می خرید، الگوی لباس را می کشید، می دوخت و با پست می فرستاد یا سوغاتی می آورد. پیر چشمی که سراغش آمد، موهبت لباس های دوخت مادر دیگر بیشتر سهم نوه های دختر می شد که فقط یکیشان آن قدر بدشانس بود که پس از مرگ مادرم به دنیا بیاید.

مادرم زن مقتدری بود اما ملکه نبود. پدرم خوب و مهربان بود و به روش خودش مادرم را دوست داشت اما برایش آسان بود که هر باری را روی دوش مادرم بگذارد. حتی وقتی مادر در 40 سالگی آخرین فرزندش را به دنیا می آورد پدرم انتظار داشت مادرم خودش تا بیمارستان رانندگی کند. پس از کوچ ما به شیراز به مجموعه بارهای روی دوش مادرم بار پذیرایی از مهمانانی که برای درمان و/یا گردش به شیراز می آمدند هم اضافه شد. پدرم در خانه یک مهمان بود، و مادر، نه به این دلیل که فکر می کرد سروری حق پدر است، به این دلیل که بیان ناتوانی و خستگی و گله کردن در سرشتش نبود، با وجود میگرنی که از پا می انداختش، یک تنه بار سنگین مراقبت از 4 بچه، خرید و پخت و پز و رفت و روب و خیاطی و مهمان داری را به دوش می کشید و دم نمی زد. مادرم ساده لباس می پوشید، حتی وقتی جوان بود به ندرت آرایش می کرد، ظاهرش سرد و ساکت و خوددار بود، و فقط نوه هایش را از ما بیشتر دوست داشت.

در بیست و سه سالگی ازدواج کرده و تا آخر عمر وفادار مانده و هرگز گله نکرده بود، اما سرشتش مستقل و تنها زندگی کردن برایش ساده بود.

5-     من کمترین شباهتی به ملکه ها ندارم. 

      ********************************************

      خانم شینودا بولن که یک روانشناس پسایونگی است هرا را ایزد بانوی زناشویی می نامد و می گوید که زنان هرا گونه هویت خود را با ازدواج تعریف می کنند و ملکه خانه هستند. این زنان قادرند نیمی از خودشان را در محراب ازدواج قربانی کنند. در نتیجه به خاطر همسرشان می توانند از کار، شهر مادری، خانواده و ... بگذرند. اگر شوهر چنین زنی به او خیانت کند، وی خشمش را متوجه آن زن دیگر می کند. زنان هراگونه نسبت به حضور زنان دیگر در اطراف همسرشان، بخصوص اگر این زنان به ایزدبانو آفرودیت شبیه باشند به شدت احساس خطر می کنند.



یکشنبه چهارم دی 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

مادر بودن

پسر 21 ساله ام داره کتاب می نویسه. بخشی از کتابش را در سایت Jottify منتشر کرده تا دوستاش بخونن و نظر بدن. فرضش این بوده که وقتی کتاب منتشر بشه او در آمریکا خواهد بود. 

آرزو بر جوانان عیب نیست. جوان بی آرزو اصلا جوان نیست.

نوشته اش سه بخش داره. اول در باره مذهب حرف زده، بعد درباره گیاهخواران، و در آخرین قسمت هم درباره ابلهانه بودن باور به این که جهان طبق تقویم مایاها در دسامبر 2012 به پایان می رسه.

خشمش را نسبت به گیاهخواران با تندترین و گاه بی ادبانه ترین عبارات بیان کرده. براش می نویسم که پسرم این شکلی تاختن به عقاید دیگران به بنیادگرایی پهلو می زنه. در نظرات گیاهخواران نشانه هایی از حقیقت هست، و استفاده از لغاتی مثل Cunt بار زن ستیزانه داره. درباره بقیه حرفا باهات موافقم. خوب می نویسی اما لحنت رو باید تغییر بدی.

انتظار دارم مثل همیشه عصبانی بشه. اما جواب میده راست میگی. من این نوشته را در چند بخش نوشته ام. قسمتی شو وقتی انگلیس بودم (حدس می زنم که بخشی که درباره مذهبه را در لندن نوشته، در 18سالگی)، بخشی شو وقتی هند بودم (بخش گیاهخواران رو حتما- 19 ساله بوده- و خشمی که نسبت به زندگی در پونا پس از 15 ماه اقامت در لندن حس می کرده نوشته را سرتاپا آلوده)، و فقط بخشی شو اخیرا نوشته ام. حالا که می خونم می بینم باید همه را دوباره بنویسم چون الان پخته ترم. دوباره می نویسم و تو باز هم بخون.

تو دلم دارم قند آب می کنم. مادر بودن گاهی خیلی خوبه.



چهارشنبه نهم آذر 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

آرتمیس خپل

مادر عکس چهار سالگی ام را فرستاده بود برای دایی مهدی که سه سال پیش از تولد من از ایران رفته بود. دایی نوشته بود که شنیده بودم دخترت خوشگله اما فکر نمی کردم تا این حد. اینجا میگن شبیه شرلی تمپله. شرلی تمپل ازمن بیست و دوسال بزرگتره، و حتما منظور دوستان دایی این بوده که این دختر تپل توی عکس شبیه بچگی های شرلی تمپله. مادر جواب داده بود این شرلی تنبله نه شرلی تمپل.

قدیمی ترین خاطره ای که از بازی های بچگی ام دارم بعیده واقعا خاطره باشه. تصویری است که بر اساس حرف های مادرم شکل گرفته، و مال زمانی است که من تازه می تونستم بشینم، اما چنان واقعی است انگار خودم به یاد میارمش. مادر منو میگذاشت توی روشویی و شیر آب را کمی باز می کرد و من سعی می کردم رشته آب را بادستم بگیرم و نمی شد. نمی فهمیدم که این کار ممکن نیست.

 بعدها هم خیلی رشته ها بود که سعی کردم بگیرم و نشد. نتونستم.

روشن ترین خاطره ام از بازی های پیش از مدرسه بازی با مادرمه. توی فنجون پلاستیکی قرمز، از اونا که کنارش یه گل کوچولو با برگ های سبز داشت، برای مامانم چای الکی می ریختم و اون می خورد و از طعمش تعریف می کرد. پدر بزرگ پدری که آمد تهران برای دیدن ما به مامانم پول داد برای ما دوتا سوغاتی بخره. مامان با اون پول کاموا خرید و دو جفت پوتین قرمز و دوتا عروسک. وقتی می خوابیدن چشماشون بسته می شد. عروسک من چشم آبی بود و مال خواهرم چشم سبز. کله هاشون بشکن بود و طرح مو روش قالب گرفته شده بود. با لباسی که مامان از اون کامواها بافته جلوی هتل رامسر عکس گرفتیم. عید سال 42 است. من یه شاخه گل وحشی دستمه خواهرم یه تیکه نون. شیطنت و سرزندگی از چشماش می باره.

چون مجید ایستاده سر باغچه جیش می کرد من هم این کارو می کردم و پاها و شلوارم جیشی میشد. اما دعوام نمی کردن. می خندیدن و باهام راه میومدن. هم مامان و بابا، هم ننه صغرا که لباسامونو می شست و من عزیز کرده ش بودم. زبون درازی هم داشتم. جواب های دندان شکنی به دوستای بابا که سربه سرم میذاشتن میدادم. این رفتار هم با خنده و تشویق روبرو می شد.

بزرگتر که شدم می تونستم از درخت بالا برم. اما فقط از درختایی که جاپا و جادست درست و حسابی داشت. خواهر دوم میله باریک سایه بون ماشین بابا رو می گرفت و بالا می رفت. من نمی تونستم. بلدبود سوت دوانگشتی بزنه. من هیچوقت یاد نگرفتم. اما بابا بهم دوچرخه سواری یاد داد. اول مجید دوچرخه خرید و به فاصله کوتاهی من. دوچرخه هامون آبی بود با لاستیک سفید. علامت تجاریش یه خورشید طلایی خندان بود و اسمش سان بیم. به دوچرخه هامون می گفتیم سان بیم لبخند خورشید. زنگ داشتن. از اون زنگ های فلزی که صداش اول آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی شنیده میشه. موزه سان بیم فیلتره، اگه نه شاید می شد عکس دوچرخه مو پیدا کنم.

با دوچرخه می رفتیم الاباد. خواهرامونو سوار می کردیم ترکمون و میوه و نون و پنیر بر می داشتیم می رفتیم پیک نیک. یادش بخیر. دوچرخه خوشگلم در آتش سوزی انباری پشت بوم خونه خیابون خیام سوخت و مادر انداختش دور.

با کوچکترها همیشه خوب بودم، خواهر دوم بزن بهادر بود و زود از کوره در می رفت و پسر و دختر، کوچکتر و بزرگتر، بچه های فامیل ازش می ترسیدن. رابین هود ریزه میزه ای بود و دایی حمید  که از ما دوتا کوچکتر بود و عزیز کرده بی بزرگ و همه بچه ها رو میزد و کسی جرات نداشت بهش بگه بالای چشمت ابروست از خواهر دوم کتک می خورد. حقش بود. من نه می زدم و نه می خوردم. قصه می گفتم. تو مهمونیا بچه ها فقط بازی ای را می کردن که من دوست داشتم. تا سالها بعد از دیدن توپ های ناوارون تخت من و خواهرم کشتی بود و اتاقمون دریا و ما قهرمانان فیلم توپ های ناوارون.

کلاس دوم دبستان یه بار رحمانی رو زدم. خنگ بود. مثل عروسک خمیری ایستاده بود پای تخته. شپش از زیر روسریش اومد بیرون و عرض پیشونیشو سلانه سلانه طی کرد و اون هیچ واکنشی نشون نداد. جواب هیچ سوالی رو بلد نبود و من با خطکش کلاس زدم روی دستش. گریه نکرد. هیچ کاری نکرد ومن باز زدمش. خیلی پست فطرت بودم که بچه بیچاره را به خاطر خنگیش زدم، و معلممون خیلی بیشعور بود که به من اجازه این کارو داد.

کاش تو کله ی خنگ رحمانی خاطره ای از من نمونده باشه.



شنبه بیست و یکم آبان 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

خونه آغا بزرگ

نمی دونم چرا خونه پدر بزرگ مادری در خواب های من چنین حضور پر رنگی داره.

آغا بزرگ به جز خونه بزرگی که در روستا داشت و در فصل جمع آوری پسته در آن ساکن می شد دو خونه دیوار به دیوار هم در شهر داشت که یکی را معمولا اجاره می داد. خونه ای که خودش در آن زندگی میکرد زیر بنای بیشتری داشت و خونه مجاور حیاط بزرگ تری. در کوچکی حیاط دو خانه را به هم مربوط می کرد. عروسی خاله های ناتنی که از مادر 8 و 10 سال جوان تر بودند در همین خونه مجاور برگزار شد. در عروسی خاله ناتنی بزرگه از عصر تا آخر شب گریه کردم. دلم نمی خواست خاله عروس بشه و بره. دلم می خواست توی خونه آغا بزرگ بمونه و شبها برای من قصه دختر خاکستر نشین (سیندرلا) رو بگه. چه حوصله ای داشت. قصه که تموم می شد می گفتم دوباره و او داستان را با تمام جزئیات تکرار می کرد. تا بالاخره صدای آغا بزرگ در می اومد و من به خواب رضایت می دادم. گویا به داماد، که اختلاف سن زیادی با خاله داشت و قد بلند و نخراشیده بود گفته بودم آقای ی خدا مرگتون بده که می خواین خاله منو ببرین. دعایم دوسال پیش مستجاب شد، اما خیلی دیر بود و آقای ی یک بخش دوست داشتنی زندگی مرا برای همیشه نابود کرده بود. من کودک از همه آدم بزرگا- آغا بزرگ و بی بزرگ (بی بزرگ مادر ناتنی مادرم بود. ما همه بی بی ها را بی یا بیب صدا می کنیم، مثلا بی بی زهرا را می گیم بیب زهرا و بی بی فاطمه را بی فاطمه) و دیگران بهتر فهمیده بودم که این عروس خوشبخت نخواهد شد. داماد بداخم خاله را برد که برد. چند سال بعد از عروسی با آغابزرگ دعوا کرد و ارتباط خاله با ما تا سالهای سال قطع شد. دریغ از حتی یک دیدار کوتاه در روز عید.

خونه پدربزرگ دو ساختمان و دوحیاط داشت. از کوچه وارد دالان سرپوشیده کوتاهی می شدی که دست راستش مهمون خونه قرار داشت و راه پله ای بدون جان پناه که به پشت بام می رفت. دست چپ هم مستراح بود، با سنگ ترسناک و گود قدیمی و بوی بدی که هنوز در ذهنم مونده و حتی یادآوریش حال به هم زنه. اتاق مهمون خونه مبل های چوبی سنگین قدیمی داشت که روکش پشتی و کفشان فرش دست باف بود. پنجره اتاق مهمون خونه از حیاط شصت هفتاد سانتی فاصله داشت. در آلبوم کودکی من عکسی هست از یک روز عید. من و خواهر دوم و دخترخاله ام لبه پنجره ایستاده ایم. لباس های دوخت مامان های خودمون را به تن داریم (مامان و خاله من هر دو خیاط های قابلی بودند). روی یقه و پایین دامن لباسامون پروانه و گل شماره دوزی شده. دخترخاله ترسیده و گریه می کنه. خواهر دوم که از همه ما شجاع تر و شیطون تر بود، و من که از اون دوتا بزرگ ترم، ساکت و مرتب ایستاده ایم و موهای تازه شسته مون توی آفتاب برق می زنه. کنار اتاق مهمون خونه یه اتاق کوچولو بود که از حیاط چند پله می خورد. اتاق دایی علی پیش از این که برای همیشه بره آمریکا. وقتی از خونه می رفت بیرون در اتاقش را قفل می کرد. به ندرت ما بچه ها رو توی اتاق راه می داد و اتاق فسقلی در چشم ما حکم مکانی اسرارآمیز را داشت.

بعد حیاط شروع می شد. با یک باغچه و حوضی در وسط. باغجه یک درخت سیب ترش داشت . جز آن هیچ. دیوارهای حیاط تا ارتفاع کمی آجری بود. بعد ستون های آجری تا بالا ادامه پیدا می کرد اما بقیه دیوار بین ستون ها خشتی بود با روکش گچ. خاک نرم کویر روی گچ می نشست و دیوار را از سفیدی می انداخت. شب های تابستان توی حیاط فرش می انداختند. می نشستم و در انتظار سقوط یک شهاب سنگ یا گذر یک ماهواره (بهش می گفتیم قمر مصنوعی. مثل ستاره ای بود که با سرعت ثابت آسمان بالای سر ما رو طی می کرد و می رفت) به آسمون خیره می شدم.

ساختمان اصلی دالان پهنی بود و دو طرفش چند اتاق. دست راست نشیمن و پستو بود و دست چپ دو اتاق مهمونی. توی یکیش مبل بود و توی اون یکی دور تا دور پتو انداخته بودند و پشتی گذاشته بودند. هر دو اتاق رو به حیاط پنجره داشتند. یکی رو به حیاط جلویی و دیگری رو به حیاط پشتی. هر سال تابستون یکی از دایی ها با زنش، یکی از بچه هایش و یک بچه از دایی دیگه می آمد ایران و مهمون آغابزرگ و بی بزرگ می شد. حالا که فکرشو می کنم می بینم زن دایی های آمریکایی ام خیلی خانم بوده اند که از خونه های بزرگ و شیک مشرف به دریاچه شون پا می شدن میومدن ایران و خونه آغابزرگ می موندن. خونه ای که هیچ یک از امکانات زندگی راحت را نداشت.

آشپزخانه در حیاط پشتی قرار داشت. با یک دستشویی و اتاقی که آغابزرگ تبدیل کرده بود به حمام. روی سقفش یک مخزن آهن سفید گذاشته بود و زیرش یک پریموس گنده که آب را گرم می کرد. حمام از حیاط پایین تر بود. حوض کوچکی وسط این حیاط بود که آبش همیشه به سبز می زد اما کر بود!

زیر زمین هم در همین حیاط پشتی قرار داشت و با انبوه کتاب و کاغذ و صندوق های خاک و خلی اش جای بازی ما بچه ها بود. کارت دعوت عروسی مامان و بابا را خواهر دوم در همین زیر زمین پیدا کرد. کارت سفید ساده ای بود با نقش برجسته یک دسته گل. روی این نقش برجسته یک لکه رنگ گنده بود. آبی یا صورتی.

پشت دیوار حیاط پشتی باغ سید خدا بود. مردی که مشهور بود از پولدارترین دخترهای شهر برای پسرش خواستگاری کرده و به حرمت سید بودنش مودبانه پس از این که ازش پذیرایی کرده اند دست رد به سینه اش زده اند.

توی حیاط پشتی آدور سبز می شد (نوعی خار که میوه ارغوانی اش به فرم بادام زمینی است و وقتی می رسد و خشک می شود مثل جغجغه صدا می کند و برگ هایش آرایشی شبیه برگ درخت زبان گنجشک دارد اما بسیار کوچک و ظریف و زیباست). آغابزرگ به ساختن آب گرم کن خانگی و تعمیر دوچرخه و سر هم کردن سیخ و میخ برای تولید انواع وسائل من درآوردی علاقه داشت اما دستش سبز نبود. به جز ختمی های خودرو و آدور چیزی در باغچه حیاط پشتی سبز نمی شد.

در ذهن من حیاط پشتی آغابزرگ جایی است که در قصه میرزا مست خمار مادر ق... دختر پوست حیوانی شوهرش را با پوست پیاز می سوزونه، و بعد با هفت جفت کفش آهنی و هفت چادر کاغذی راه میفته تا شوهر قهر کرده را پیدا کنه. مادرم را می بینم که در اولین تجربه اش با زودپز (پیش از این که من وجود داشته باشم) در دیگ را زود باز کرده و مرغ توی دیگ پریده بالای کمد و همه آبگوشت پاشیده به در و دیوار و مادر شانس آورده که نسوخته. می بینمش با موی بلند سیاه تاب دار و هیکل رعناش که کارد دست گرفته و مرغ های مهمونی عروسیش رو سر میبره تا اوس عمرالله برسه و بگه یکی کاردو از دست این دختر بگیره همه مرغا رو حروم کرد. می بینمش که در اتاق دم در با خاله خیاط خونه راه انداخته و دوتایی با پول حاصل از خیاطی برای خودشون جهیزیه درست می کنن. دوتاییشون رو می بینم که یه روز برفی میرن خونه دخترعموها و اونا براشون عروسک پارچه ای می دوزن تا بعد دایی های خشکه مقدس عروسکا رو توی تنور بندازن. و سالها بعد، تابستون 54 مادر را می بینم که خودش هنوز نمی دونه و ننه آغا (مادرشوهر خاله بزرگه) بهش میگه چشمات می گن تو حامله ای. بابا و مامان اول تصمیم می گیرن بچه رو بندازن. اما بابا راضی نمیشه و خوشگل ترین خواهرم چند ماه بعد به دنیا میاد. مادر نوجوانم را می بینم که در حیاط خونه مجاور از حسین آغا دوچرخه سواری یاد می گیره و اون دوچرخه رو رها می کنه و مادر می افته توی بوته گل محمدی و دست و پاش زخم میشه. خودم را می بینم که با حشمت دختر مستاجر آقابزرگ عروسک بازی می کنم. آشپزخونه شون سقف بلندی داشت و توش اسپریچو (پرستو) لانه می کرد. بالای یکی از اتاقا بادگیر بود. کنار دیوار اتاق شکافی بود که هوای خنک را به زیر زمین هدایت می کرد. روش حصیر انداخته بودن و یه روز مجید از اون شکاف افتاد توی زیر زمین (این اتفاق واقعا افتاده یا من خواب دیده ام؟) اتاقی که عقد خاله ناتنی ها درش برگزار شد بعد در ذهن من تبدیل شد به اتاق کاخ بزرگ در قصه ای که خاله بزرگه تعریف کرد. عروسی پادشاه بود و مهمونا قایم موشک بازی می کردن و عروس وارد اتاقی شد که درش جادویی بود و دیگه نتونست بیاد بیرون. هیچکس نتونست پیداش کنه. تا یه گربه پیداشد که دستمال عروس به گردنش بود و از سوراخی در پشت بام گروه تجسس را به اتاقی هدایت کرد که در اون عروس از ترس مرده بود.

اون خونه رو چند سال بعد به یک زن و شوهر آمریکایی اجاره دادند. عضوسپاه صلح بودند و چند ماهی را در شهر کوچک ما گذراندند.

مریم دختر خاله ناتنی ام توی خونه آغا بزرگ مرد. اسهال گرفته بود. مادر و پدرش رفته بودن مشهد زیارت و بی بزرگ بهش شربت قند غلیظ می داد و بچه از بی آبی مرد. چشمای درشت سیاهی داشت و خوشگل بود. اگه مونده بود الان بیش از 40 سال داشت.

آخرین بار آغا بزرگ را هم توی همون خونه دیدم؟ یا توی پرسه پدر؟ آغا بزرگ سالهای آخر فراموشی گرفته بود و ماها رو نمی شناخت. مادر مدام بهش یاد آوری می کرد که آغا این دختر بزرگ منه و اون می گفت بابا خوش اومدی و بعد یادش می رفت که من نوه اش هستم و شروع می کرد به خوندن شعر در وصف چشم و ابرو و لب و دهان. مرد چشم چرونی بود که پیری مهار ذهنش را سست کرده بود. اتاقش بوی پیری و کهنگی می داد و پسرم مرتب می گفت بریم خونه.

دیشب باز خونه آغا بزرگ رو خواب می دیدم. همون معماری را داشت اما بزرگتر و شیک تر و انگار خونه مادر و پدر من بود. به مادر اصرار می کردم مبل و صندلی هاشو توی اتاق های ساختمون اصلی بچینه اما قبول نمی کرد و می خواست برگرده خونه خودمون تو خیابون خیام.

نمی دونم چرا این قدر زیاد اون خونه رو خواب می بینم و چرا تا ساعت ها بعد از بیدار شدن دلم هنوز گرفته است.



سه شنبه هفدهم آبان 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

برف می بارد

من دیوانه برف و بارانم. آدم که بزرگ شده جایی باشه که آب مورد نیاز کشاورزی اش از عمق 200 متری یا بیشتر بدست میاد همیشه حسرت بارون و برف داره. حتی اگه کشاورزی هرگز منبع تامین درآمدش نبوده باشه. حتی اگه از 15 سالگی از شهر محل تولدش رفته باشه و بود و نبود اون آب شور و تلخ برای اون آدم فقط در حد درشتی یا ریزی دانه های پسته در سبد پسته تازه ای که هر سال اوائل پاییز تیپاکس میاره و تحویل میده تاثیر داشته باشه.

آخرین زمستونی که در شهر زادگاهم گذروندم زمستون 52 بود. نمی دونم با چه معجزه ای توده بزرگی ابر سخاوتمند تصمیم گرفته بودند بارشون را روی شن های روان و زمین خشک اون منطقه خالی کنند. یکی دور روز برف بارید. جمعا شاید سی سانت. نعمتی بود که خوابش را هم ندیده بودیم. معمولا اگر ابری هم می آمد و بالای شهر کویری جا خوش می کرد یا نمی بارید یا دانه های گرد خیلی ریز سخت و خشکی می بارید که بهش می گفتیم سرماریزه. هوا بی نهایت سرد می شد و آب حوض یخ می زد تا حدی که وزن ما بچه ها را تحمل می کرد و نمی شکست. حتی وزن مرا که بچه سنگین وزنی بودم.

اون سال که برف بارید اون ابر های بخشنده نمایش باشکوهشان را به شکل خیره کننده ای به پایان بردند. دیر وقت شب که از مهمونی بر می گشتیم هوا صاف شده بود. لایه رویی برفی که باریده بود از پرک های براق پوشیده شده بود. برف پوک نبودند. یخ بودند. نازک و نسبتا درشت و زیر نور ماشین برق می زدند. انگار گردن بند الماس ننه سرما پاره شده باشه و ریخته باشه روی تمام شهر. زیباترین تصویری است که از شهر زادگاهم در ذهن دارم. چند ماه بعدش رفتم شیراز. اتفاقا زمستون 53 هم در شیراز برف بارید. مدرسه را تعطیل کردند. با بچه ها راه افتادم از دبیرستان دانشگاه پهلوی که در قوم آباد شیراز (اواخر خیابان قصرالدشت) واقع بود به طرف پایین. به طرف شهر. قصرالدشت خیابون اعیان نشین شیراز بود و دو طرفش اغلب خونه ها هنوز خیلی بزرگ بودند. باغ هایی با یک ساختمان در وسط. بهار که می شد سطح دیوارهای گلی باغ ها پر می شد از شقایق. اون روز که برف بارید با بچه ها پیاده اومدیم. خونه ما خیابون آبیاری بود. به فاصله حدود نیم ساعت پیاده روی از مدرسه. پسرها به تنه درختا ضربه می زدن و برف می ریخت روی سر ما. من قاطی جمع نبودم. با بچه ها می رفتم اما مثل دخترک کبریت فروش از پشت شیشه ای که همیشه منو از بچه ها جدا می کرد، شیشه ای که هیچ وقت نتونستم بشکنمش فقط تماشا می کردم.



چهارشنبه چهارم آبان 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

شبه سفرنامه

چمدان سنگین، کوله پشتی و کیف لپ تاپ را با کمک پسر از 80 پله پایین میارم. آپارتمان قدیمی است و آسانسور نداره. از همه بدتر این که پله ها مارپیچی اند. این یعنی که بخشی از عرض پله ها غیر قابل استفاده است. نمیشه با اطمینان روش راه رفت. به کوچه که می رسم پسرم را می بوسم و راه میفتم سمت میدان تقسیم. زنی با چمدان میگذره. از میدون میاد. این یعنی تازه رسیده. روسری سرشه اما نه مثل ترکها که حتی یه تار موشونو نمیشه دید. مثل ایرانیها. نصفه نیمه. خیابان استقلال ماشین رو نیست. صبح دوشنبه است. هنوز مغازه ای باز نشده و از تظاهرات دو روز پیش هم طبعا خبری نیست. خیابان روزهای شنبه و یکشنبه محل برگزاری تظاهرات بود. از شعارها چیزی نمی فهمیدم اما حدسم اینه که تظاهرات دولتی بود چون پلیس فقط ایستاده بود و تماشا می کرد.

 

با خودم فکر می کنم شاید این ایده عهد عتیق به نوعی درسته. این که پسران بابت گناه پدران مجازات میشن. اینجا گناهی در کار نیست، اما پسر تاوان اشتباه ما رو پس میده. چرا وقتی هنوز فرصت باقی بود مهاجرت نکردیم؟ چرا بچه ها را با آرزوهایی بارآوردیم که برآورده کردنش از توانمان خارج بود؟ این حس گناه و بدهکاری کی دست از سر من بر میداره؟

 

راننده تاکسی انگلیسی بلد نیست و من ترکی. به سبک "باشو غریبه کوچک" می پرسه که  اهل کجا هستم. تا میگم ایران میگه احمدی نژاد؟ بله. با دستش نشون میده که من در ایران باید روسری سر کنم. بله. مسیر رو به فرودگاه خلوت اما ترافیک روبرو سنگینه. راننده مدام غر میزنه و به ماشین های متوقف در خط روبرو اشاره می کنه. حیف که نمی تونم بهش بگم مرتیکه تو که ساکن این شهری و شغلت اینه حتما می دونستی که مسیر برگشتت شلوغ خواهد بود. چرا منو سوار کردی؟ با وجود خلوتی مسیر کند رانندگی می کنه. وقتی می رسیم و من می بینم که کرایه 1.5 برابر انتظارم شده می فهمم چرا. اسکناس 50 لیری را که بهش میدم ده بار زیر و رو می کنه. دلم می خواد بزنمش. احمدی نژاد و روسری چرا باید به معنی اسکناس تقلبی باشند؟

 

استانبول شهر زیبایی است. شهری ساخته شده در دامنه چند تپه بلند و در همسایگی دو دریا که بسفر پیوندشون می ده. نیمه اروپایی اش قدیمی تره و آثار تاریخی همه در همین نیمه است. آپارتمان پسر در انتهای کوچه باریکی است که با چند پیچ به خیابان استقلال می رسه. در سکوتی که بین تعطیل بارهای اطراف و شروع تمرین تیم بسکتبال در سالن مجاور پیش میاد، در نیمه هشیاری دم صبح، صدای جیغ مرغان دریایی گاهی با صدای ضجه آدمی که درد می کشه اشتباه میشه. هوا در بیشتر روزهای اقامتم در اینجا عالی بوده. آفتابی و خنک و تمیز، و رطوبتش در حدی نبوده که مرا به قول پسر به شکل آلبرت انشتین دربیاره. جایی نرفته ام. فقط چند سفر به مرکز خرید برای انجام سفارشات دختر، و بعد هم برگشتن به خانه پسر و پختن چند غذای ایرانی که هوس کرده. ته چین و خورش بادمجان و خورش قیمه و کتلت. ترکها ظاهرا لپه نمی خورند. اما چیزی شبیه دال عدس دارند به رنگ لپه و درشت تر از دال عدس که فوری می پزه. خورش قیمه با شبه دال عدس چنگی به دل نمی زنه اما نظر پسر و همخونه آمریکایی و همسایه کردش مثبته. پیتزای دست پخت پسر از حد انتظارم بهتره. اصلا خوبه.

هربار که از سفر برمی گردم وقتی مانیتور نشون میده از مرز ایران گذشته ایم غصه ام می گیره. انگار دارم بر می گردم به قفس. این بار چنین حسی ندارم. نه خوشحالم نه ناراحت. زمان میگذره و هر سفری به هرحال یه روزی به پایان می رسه.

هواپیما بویینگ هفتصد و چهل و هفته. تمام قفسه های بالای سر پر از ساکهای خریده. گمان نمی کنم ملتی در دنیا باشه که به اندازه ما ایرانی ها سنگین سفر کنه و عاشق خرید باشه. هنوز هواپیما روی ران وی در حال حرکته که علیرغم توصیه مهماندار دو دختر جوان سرشار از حس خود زیبا بینی و خود مهم پنداری ساکهای خرید ماسیمو دوتی در دست به طرف نوک هواپیما می رن تا زودتر از همه پیاد بشن. این کار اونا مجوز پاشدن بقیه رو هم صادر می کنه و دو سه دقیقه بعد نصف سرنشینان ایستاده و منتظرند که هواپیما کاملا توقف کنه و درهای خروج باز بشن. (هیچوقت نمی فهمم چرا مهموندار میگه درهای خروج. همیشه همه مسافرا رو از یه در پیاده می کنن. حتی وقتی هواپیما بزرگ باشه. این سنت بستن کلیه درهای ورودی و بازکردن فقط یکی در ساختمانهای دولتی هم رعایت میشه و مربوط به بعد از انقلابه) سیستم تهویه خاموشه و بوی لباس های نشسته مردم حالم رو به هم میزنه.

 

فرودگاه ساکت و سوت و کوره. تنها پرواز ورودی هستیم و بر خلاف روز رفتن که مجبور شدم 25 دقیقه در صف کنترل پاسپورت بایستم بیست دقیقه پس از نشستن هواپیما سوار تاکسی میشم و میام خونه.



شنبه بیست و سوم مهر 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

دست به دسمالم نزن

خانه دوطبقه بیش از 40 سال پیش ساخته شده. اطرافش باغچه است و یک حوض بزرگ دارد. شکل زن پیری است که در جوانی زیبا بوده. مثل خود بانو. کنسرت در اتاق پذیرایی خانه برگزار می شود. دیوارها با کاغذ دیواری سفید با نقش های طلایی پوشانده شده. دو پنجره رو به حیاط اصلی دارد. اتاق دست کم باید 60 متری باشد. با یک درگاهی به اتاق نهار خوری وصل می شود که از طرف دیگر به حیاط راه دارد. در یک انتهایش دری است که احتمالا به اشپزخانه می رسد. دیوار روبروی در پنجره ای رو به حیاط اصلی دارد. در طول روز خانه باید غرق نور باشد. وقتی ساخته شده هنوز بانوی خانه نابینا نشده بوده. شاید هنوز خانه را در روزهای رونقش به یاد داشته باشد. اتاق ها، به جز صندلی های کرایه ای، اثاثیه ای ندارند. پارکت کفشان کهنه و ساییده شده. اثر دست از روی در ورودی سرسرا ماههاست که پاک نشده. برای بانوی نابینا چه فرقی می کند؟ حادثه ای که بینایی اش را در سی و دو سالگی از او گرفته همسر و فرزندانش را هم از او جدا کرده. می گوید که ما سالهاست زندگی خانوادگی نداشته ایم. همسرم و فرزندانم خارج از ایران زندگی می کنند و من با مادر و خواهران و برادرانم در ایران. حالا مادر مرده. فقط یک برادر مانده. می گوید که قصد دارد خانه را به آکادمی موسیقی تبدیل کند. فضایی که برای سکونت یک خانواده 4 نفره عالی بوده برای یدک کشیدن عنوان آکادمی موسیقی زیادی کوچک و فقیرانه است؛ درست مثل کنسرت بانوی نابینا که در حضور فقط 70 شنونده با یک پیانیست و با میکروفونی که وسط صدای ظریف بانو سوت های گوشخراش می کشد برگزار می شود؛ و مثل سواد موسیقی شرکت کننده ها اگر قیاس به نفس کنم. وقتی بانو می گوید که داستان اپرای مادام باترفلای در زمان حمله آمریکا به پرل هاربر اتفاق می افتد کسی اعتراض نمی کند. از بی خبری است یا شرم حضور؟ احتمالا بی خبری. حتی خودش که می داند پوچینی در قرن نوزدهم زندگی می کرده متوجه خطای گفته اش نیست.

شنوندگان به دعوت یک سازمان غیر دولتی خیریه کودکان آمده اند. جوان ترینشان دختر بچه شیرین سه ساله ای است که در طول کنسرت ساکت می نشیند و یک بار با صدای بلند و لحن زیبایش بانو را همراهی می کند. مسن ترین شان احتمالا خانم قدبلند مدرس یوگاست که حتی یک تار موی سیاه ندارد و جزء چند نفری است که از فرصت استفاده و برای کارشان تبلیغ می کنند.

آخر کنسرت بانو از یکی از شاگردانش دعوت می کند که بخواند. پیانیست هیچ یک از نت های دختر جوان را همراه ندارد. دختر با اجازه بانو یکی از آهنگ هایی را که او خوانده تکرار می کند.

دختر جوانی است،  سی ساله شاید. گویا بالرین هم هست. "عزیزم سوزه، شیرینم سوزه، دست به دستمالم نزن، دلم می لرزه" را می خواند و چشم های زیبای ترکمنی اش را با شیطنت می چرخاند. حاضرم تا صبح بنشینم و به صدایش گوش بدهم. بهتر از استاد می خواند اما طفلک این همه استعداد را فقط می تواند در جمع کوچکی از هم جنسانش عرضه کند. 



چهارشنبه سیزدهم مهر 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

سقراط در مهمانی آگاتون

نمی دونم چرا درباره سقراط که فکر می کنم همه اش والتر ماتیو میاد جلو چشمم

لباس خوباشو پوشیده که بره مهمونی آگاتون

خداییش زیاد بی ربط نیست. ببینین. فقط باید یه کم گریم کنه تا شباهت کامل بشه. اما چشم و دماغشون همین جوریشم شبیهه



جمعه یکم مهر 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

سال وبا

هشت نه ساله بودم که وبا آمد. تابستون بود. دخترعمه و شوهر و بچه هاش اومدن خونه ما که آب لوله کشی داشت. خونه شون عباس آباد بود و پایاب داشت.

به ما اجازه نمی دادن دستامونو با حوله خشک کنیم. توی سرسرا پنکه گذاشته بودن و ما دستامونو با باد پنکه خشک می کردیم. مادر و دخترعمه نون هم می پختند. از ترس وبا زنی که به طور معمول هفته ای دوبار میومد خونه ما و نون می پخت اون چند روز نیامد. 

خوشحال بودم. وضعیت فوق العاده ای که توی خونه اعلام شده بود برام هیجان انگیز بود. اصولا هر چیز غیرعادی هیجان انگیزه. مثلا رعد و برق که در حاشیه کویر کم پیش میومد و اگر شب بود پشت پنجره می ایستادم و تماشا می کردم. یا شبایی که برق قطع می شد و مجبور بودیم شمع روشن کنیم. حتی سالها بعد که نهران موشک باران می شد و ما توی راهروی باریک خونه دروس می خوابیدیم. به خیال واهی امنیت بیشتر. تنها امتیازش نسبت به بقیه اون خونه این بود که پنجره نداشت. اگه نه اون خونه با شوک ناشی از برخورد موشک با هر نقطه ای از دروس فرومی ریخت. از اون بهتر شب هایی بود که می رفتیم سمت شمشک و در فضای باز می خوابیدیم. خسرو چادر را می داد به ما که بچه کوچک داشتیم. شب که بچه بیدار می شد در نور چراغ قوه پوشکش رو عوض می کردم. برنامه زمان بندی دقیقی برای تعویض پوشک و شیردادن داشتم. اگه خواب از سرش می پرید تا صبح مجبور می شدم توی چادر فسقلی بشینم و باهاش بازی کنم.

وبا چی بود و چطور آمده بود؟ گفته بودند که میکروبه و بیماری میاره. میکروب که پا نداره. چطوری اومده؟

وبا دوبالش خیلی برزگ اما کم بار بود که به هم وصل شده باشند. رویه بالش ها خاکستری تیره یود. بالش بالایی حرکت می کرد. مثل آدمی که سرشو تکون بده. بلندی این جفت بالش از قد یه آدم بزرگ بیشتر بود. چند مرد دو طرف بالش را با دست گرفته بودند و می آوردنش. جمعیتی دنبالشون می آمد. همه مرد. از میدان می اومدند طرف خونه ما.



چهارشنبه سی ام شهریور 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

بار اول که عروس شدم

من دوبار عروس شده ام. بار اولش کلاس اول یا دوم دبستان بودم. مدیر صدام زد دفتر و گفت که قراره نه آبان بچه های مدرسه ما در استادیوم شهر برنامه اجرا کنند. قرار بود یکی عروس باشه و بقیه با لباس محلی جهازش رو روی دست بیارن و دورش برقصن. من به عنوان عروس انتخاب شده بودم. مدیر و ناظم داشتن دنبال داماد می گشتن. فوری گفتم مجید باید داماد باشه. یادمه که همه خندیدن و قبول کردن. شاید به پررویی من می خندیدن که دامادم را انتخاب کرده بودم به جای این که مثل یه دختر مودب و سر به زیر بذارم برام داماد انتخاب کنن.

مجید پسرخاله منه. کمتر از 4 ماه زودتر از من دنیا اومده. وقتی خیلی بچه بودم، مثلا 4 ساله، می گفتم من که بزرگ شدم زن مجید میشم. هر روز براش تخم مرغ می پزم. برای خودمم یا شیر برنج می پزم یا لوبیا پلو. مجید عاشق تخم مرغ بود و هست. گیرم که حالا از ترس کلسترول زرده هاشو نمی خورده. 

یادم نیست بچه ها به عنوان لباس محلی چی پوشیده بودن. لباس زنان روستایی ما به زیبایی لباس کردها یا عشایر فارس نیست. شلوار سیاه گشاد پارچه ای است با یک پیراهن گلدار و یک چارقد. گاهی هم یک دستار که دور سر بسته میشه. در خاطره من لباس بچه ها پولک داره. حتی اسم یکیشونم یادم نیست.

مادر برام لباس عروس دوخت. برای مجید هم کت و شلوار و کراوات تهیه کردن. روز عروسی، من از صبح رفتم آرایشگاه. نهار هم همونجا موندم. مثل یه عروس واقعی. از خونه برام نهار آوردن. کلم پلو. برای یه عروس واقعی انتخاب بدی بود. موهامو بیگودی بستن و نشوندنم زیر سشوار. بعد موهامو جمع کردن بالای سرم. تور و نیم تاج هم داشتم. عجیبه که در تصویر ذهنی ام خودم را ایستاده کنار مجید می بینم. اما یادم نمیاد چه شکلی بودم. یادم نمیاد وقتی توی آینه آرایشگاه نگاه کردم چی دیدم.

نقش من و مجید در اون نمایش خیلی مهم بود. از اول تا آخر مثل دسته بیل ایستاده بودیم. کار اصلی رو دخترایی که می رقصیدن انجام می دادن. اما اونا که عروس نبودن. من عروس بودم. مجید بیچاره خجالت می کشید اما من به حضور در جمع عادت داشتم. پیش از این که سواد خوندن داشته باشم یک سخنرانی دو صفحه ای بلند بالا را در همان سالن از حفظ خونده بودم. اون قدر کوچک بودم که برای این که دیده بشم وایسونده بودنم روی صندلی.

حیف که هیچ عکسی از اون روز ندارم. یادمه که از ما عکس گرفته شد اما کسی بعدها به صرافت نیفتاد یک کپی از اون عکسا تهیه کنه. عروسی واقعی که نبود.

روز بعد قراربود بریم خونه پدربزرگ مادری. هنوز یکی دوسال مونده بود تا بابا توی خونه حمام بسازه. مادرم آب گرم کرد و انبوه موی بلند منو سر حوض توی حیاط شست. پدر بزرگ فناتیک بود و اگه منو با اون قیافه میدید حتما دعوا می کرد.

نمی دونم به خاطر شستن مو در هوای آبان ماه بود یا من از قبل زمینه اش را داشتم، مریض شدم.

14-15 سال بعدش که واقعا عروس شدم داماد مجید نبود. خجالت هم نمی کشید.  بازهم مادر لباسمو دوخت. این بار نه آرایشگاه رفتم، نه تور داشتم و نه نیمتاج. در عوض مریض نشدم. 



سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

همون سالی که پرنسس دیانا کشته شد

سه نفر بودیم. من و دو همکارم. یکی 5 سال از من مسن تر بود و دیگری 9 سال جوان تر. شنبه روزی بود از آخرین روزهای تابستون 1997. صبح زود از آیندهوون حرکت کردیم. ماشین را همون اول بروکسل  پارک کردیم و قدم زنان راه افتادیم. مقصد خاصی نداشتیم. جایی را بلد نبودیم. هوا عالی بود. تا عصر راه رفتیم. در کافه کنار خیابان نهار خوردیم. جلوی اون ساختمونی که فواره های جلوشو تو زمین کاشتن، و کنار مجسمه کارگری که از من هول بیرون آمده و پای پلیسی را گرفته و پلیس سکندری خورده عکس گرفتیم. توی یک میدون گنده چارگوش، در محاصره ساختمون های قدیمی، از اون میدونا که همه جای اروپا هست هم عکس گرفتیم. عصر رسیدیم به یک باغ بزرگ بی دیوار با درختان قطور و بلند دو طرف یک خیابان پهن  و دراز شن ریزی شده که به یک ساختمان اعیانی منتهی می شه. اونجا هم عکس گرفتیم. تو عکسا من کت و دامن چهارخونه سفید و مشکی به تن دارم. با بلوز یقه اسکی سفید، جوراب شلواری ساپورت و کفش کالج مشکی. موهامو پشت سرم بستم. میشه دید که روز خوبی بوده.

Manneken Pis را ندیدیم. بعدها شنیدیم که از مشهورترین دیدنی های بروکسله.

برگشتن سوار تراموا شدیم. نه فرانسه بلد بودیم، نه هلندی و نه آلمانی و نقشه دیوار ایستگاه هم انگلیسی بلد نبود. خط را غلط انتخاب کردیم. تراموا به اندازه سه ایستگاه که تازه در امتداد خط راست هم نبودند جلو رفت و بعد همه را پیاده کرد. انگار رفته باشیم شهر بازی سوار قطار شده باشیم.

پیشنهاد کردم پیاده برگردیم. تجربه تراموا دلسردکننده بود. حس بدی داشت. ناسلامتی سه تامون مهندس بودیم و چنین دسته گلی به آب داده بودیم.

مردها لبخند تفقد آمیزی زدند که برای ما که کاری نداره. تو خسته می شی.

دوساعت بعد، اون که مسن تر بود گفت غلط کردم. میشه چند دقیقه استراحت کنیم؟

وقتی رسیدیم هتل ساعت از ده شب گذشته بود. جوراب شلواری خوشگلم پاره شده بود و هر دو پام  تاول زده بود. اما روی هردوشونو کم کرده بودم که می ارزید به ده تا جوراب شلواری ساپورت.



یکشنبه بیستم شهریور 1390
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

مهمونی زنونه

سر نهار صحبت از زنده شدن رسوم قدیمی در مراسم عروسی تهرانی ها بود. حنابندان، پذیرایی مثلا سنتی یعنی چای در استکان کمرباریک با عکس ناصرالدین شاه و تعارف کردن قلیان به مهمانان و .... تقریبا همه هم عقیده بودند که اینها رسوم روستایی است که به شهرها آمده و ربطش می دادند به مهاجرت گسترده روستانشینان به شهر و تسلطی که فرهنگ اونا بر فرهنگ شهر پیدا کرده به جای این که بر عکسش اتفاق بیفته.

من اما یاد بچگی ها و مهمونی های مادرم افتاده بودم. یکیش بود که همیشه پیش از ظهر برگزار می شد و مهموناش دخترعموهای پرشمار مادر و دخترهاشون بودن. دراین مهمونی زنونه، اون هایی که سنی ازشون می گذشت قلیون می کشیدند. تنها وقتی که توی خونه ما قلیون چاق می شد همین مهمونی ها بود. توی تنگ بلوری قلیون چند اسب دریایی کوچولوی پلاستیکی بود. مادر چند گلبرگ شمعدانی یا شاپسند هم اضافه می کرد. وقتی به قلیون پک می زدند اسب ها و گلبرگ ها بالا و پایین می رفتند.

مادر پتوهای ملافه کرده را تا می زد، جوری که طرف ملافه دارش بیرون بمونه. ملافه ها سفید بودن با ته رنگ آبی خیلی خیلی کمرنگ. مادر ملافه ها را با نیل (لاجورد) آب می کشید و می گفت این کار باعث میشه بر اثر شستن و آفتاب خوردن زرد نشن. پتوها را دور تا دور سرسرا پهن می کرد و دو سرشون را متکا می گذاشت.

اون چه که ما بهش متکا می گیم استوانه ای است که دو سرش به دو نیمکره ختم شده باشه و با پنبه یا پر پر شده باشه. معمولا چندین روکش داره و روکش نهایی متکاهای مهمون، پیش از ملافه، ممکنه پته باشه (سوزن دوزی خاص استان کرمان) یا ترمه یا پارچه گرانقیمت دیگری.  روی همه اینها یک ملافه از کتان یا تترون سفید می کشند که به شکل استوانه ای کوتاهتر از متکا دوخته میشه و طبعا دوسرش بازه به نحوی که میشه روکش نهایی متکا را دید. لبه هاشم تور دوزیه.

شیرینی همیشه خونگی بود. حاج بادوم و حاج پسته و باقلوا و قطاب و مسقطی و مطبق (نون پنجره ای) که همه را مادر خودش درست می کرد و همه اش هم خیلی خوشمزه بود. شیرینی فروشی نداشتیم. گاهی شیرینی بازاری از یزد می آمد. میوه هم خربزه بود و هندوانه و هر چیز دیگری که می شد دربازار گیر آورد یا از باغچه خانه های روستایی چید. اونجا  همه خانواده هایی که دستشان به دهنشان می رسه یک خانه روستایی دارند و سالی چند هفته را، در فصل برداشت پسته که ما بهش ضبط پسته می گیم در این خونه ها می گذرونن. خونه های روستایی بزرگ و درندشتند و در باغچه هاشون انار و انگور و توت و به و گلابی و سیب عمل میاد. قدیما انگورهای رسیده را در کیسه های نخی که از چادرنمازها و ملافه های کهنه درست شده بود می کردند تا از گزند زنبورها، و دونه کن شدن به دست بچه ها نجات پیدا کنن و تا پاسی از پاییز رفته باقی بمونند. اواخر پاییز در کیسه ها بیشتر کشمش میموند تا انگور.

دختر عموهای مادر الکی خوش بودند. عمیقا و از ته دل به داده رضا داده بودند. چند تاشون چاق بودند و تنگی نفس یا قند داشتند اما صدای خنده شون در تمام مدت مهمونی بلند بود. مادرم دخترعموهاشو دوست داشت. دخترعموها تنها نقطه شاد و رنگی در کودکی ناشاد و بی رنگ و بوی مادرم بودند. برای مادر و خاله یتیم من مادری کرده بودند، عروسک پارچه ای دوخته بودند، مادر و خاله را با خودشان به حمام برده بودند و در سفره تنگدستانه شون شریک کرده بودند.

دختر عموها قلیون را دست به دست می کردند و می گفتند و می خندیدند. وقت نهار که می شد مهمونی به پایان می رسید. تا مادرم مهمونا رو بدرقه کنه خواهر دوم پکی به قلیون می زد و به سرفه می افتاد.

خواهر دوم گاهی ته لیوان ویسکی مهمونای پدر را هم بالا می انداخت و رو ترش می کرد.

سالها گذشته. مادر مرده. دختر عموها هم. گاهی که گذرم به شهر مادری می افته ناگهان یکیشون را در مراسم پرسه یا عروسی می بینم. دختری است و گاهی نوه ای که به شدت شبیه مادر یا مادر بزرگشه. اسماشونو بلد نیستم. فقط از روی شباهت باهاشون سلام علیک می کنم. بهم می گن که شبیه مادرم هستم و من خوشحال می شم.