تبليغاتX
یادداشت ها

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

یادداشت هایی درباره کتاب، فیلم، و هر چیزی که به ذهنم برسد

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391
م : فیلم ن : ایوا داوران

ارائه ای از ونوس دی وی دی

امروز فیلم W.E را دیدم. این فیلم محصول 2011 آمریکا و کارگردان و یکی از دو فیلمنامه نویس آن مادوناست. در موسسه Sotheby نیویورک نمایشگاهی از وسائل شخصی دوک و دوشس ویندسور برگزار میشه و زن جوانی به نام والیس هر روز از این نمایشگاه دیدن می کنه.

دوک ویندسور ادوارد هشتم پادشاه انگلستانه که در سال 1937 به خاطر عشق یک بیوه آمریکایی به نام والیس سیمپسون تاج و تخت را به برادر کوچکترش واگذار می کنه و از انگلستان تبعید میشه. این برادر کوچک تر چنانچه می دانید همون قهرمان فیلم  سخنرانی پادشاه است. توی سخنرانی پادشاه برادر کوچکتر قهرمان اصلی فیلمه در نتیجه نقشش را کالین فرث خوش تیپ بازی می کنه. توی این فیلم برادر کوچکتر موجود زن ذلیلی است که از کمک به برادرش برای بازگشت به انگلستان خودداری می کنه چون زنش اجازه نمی ده.

کینگ ادوارد که دوستان نزدیکش دیوید صداش می کنن تا زمان استعفا از مقام سلطنت و ازدواج با والیس سیمپسون با زنان متعددی که خیلیاشون از خودش بزرگتر بوده اند سر و سر داشته اما اولین و آخرین همسرش همین والیس سیمپسونه. ظاهرا علاقه به زن های بزرگتر از خود منحصر به ولیعهد فعلی انگلستان نیست. چه اشکالی داره. همیشه که نباید مردها به زن های جوون تر دل ببندند، درسته؟

سرگذشت والیس سیمپسون در فیلم W.E در ذهن والیس وینتروپ می گذره. مادر و مادر بزرگ این والیس شیفته اون والیس بودن و به افتخار اون دختر و نوه شونو والیس نام گذاشته اند. ازدواج این والیس مثل ازدواج اول اون والیس خیلی مزخرفه. شوهر هر دو دست بزن داره و دیر خونه میاد و .... همه به والیس وینتروپ می گن تو زن خوش شانسی هستی که با چنین مردی ازدواج کردی. دیوید شوهر والیس روانپزشک موطلایی و موفقی است که زن های زیادی رو شیفته خودش کرده. احتمالا خیلی از زن ها هم به والیس سیمپسون می گفتن خوش به حالت چون پادشاه انگلستان رو شیفته خودش کرده بوده. اما هیچکس که از دل این دوبانوی هم نام خبر نداشته، داشته؟

طرح فیلم، یعنی روایت موازی سرگذشت دو آدم غیر معاصر که یکیشون با اون یکی همذات پنداری می کنه شبیه فیلم جولیا و جولیاست. همون فیلمی که مریل استریپ نقش جولیا چایلدز آشپز مشهور را بازی می کرد و امی آدامز جولیای جوون و شیفته آشپزی با خودش عهد کرد در عرض یه سال کل دستورای کتاب جولیا چایلدز را یه دور درست کنه و وبلاگی هم برای ثبت تجربه آشپزی اش راه انداخت و در نهایت رستگار شد.

والیس معاصر در اواخر فیلم برای خوندن نامه های خصوصی دوک و دوشس ویندسور به پاریس میره و دروغکی به محمد الفیاد (پدر دودی الفیاد دوست پسر دایانا) که صاحب نامه هاست میگه که نویسنده است و می خواد نامه ها رو بخونه تا بتونه قصه این عشق را از دید والیس سیمپسون روایت کنه چون تا حالا همه از اون چه کینگ ادوارد به خاطر والیس سیمپسون از دست داده حرف زده اند و کسی نگفته والیس جه جیزهایی را در راه این عشق از دست داده.

اگر قصد کردید فیلم W.E را ببینید حتما نسخه ونوس دی وی دی را ببینید و زیرنویس فارسی اش را از دست ندهید. در نوع خود شاهکاری است. مرتب هم لابه لای زیر نویس می نویسه ارائه ای از ونوس دی وی دی انگار تهیه کننده است بی مروت.

این هم چند نمونه از ترجمه ونوس دی وی دی

سر یک میز شام اشرافی یه نفر چنگالش را می زنه به گیلاسش و میگه I want to make a toast زیرنویس: می خوام نون برشته درست کنم. 

نگهبان موزه میگه we're closing

زیر نویس: داریم نزدیک می شیم

کینگ ادوارد به والیس سیمپسون:  Call me David

زیرنویس: بامن تماس بگیر دیوید

والیس و اوگنی کنار پیانو نشتن. والیس میگه  will you play something for me  

زیر نویس: برای من بازی می کنی

و سرانجام در هتلی در پاریس کارمند هتل میگه سوییت دوک و دوشس ویندسور را به این خانم نشون بدین و زیر نویس سوییت را ترجمه می کنه کت و شلوار

 



سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

عزیز زردک می خواهی؟*

یه خانم مکش مرگ ما، از اینا که شادی و سرحالی زورکی از صداشون می باره و به آدم میگن عزیزم بی خیال این که تو غریبه ای و جای مادرشی و اصلا خوشت نمیاد این جوری مثل یه بچه کوچولو باهات حرف بزنن زنگ زده منو رسما دعوت کرده به جلسه ای در شرکت سیاحتی X . البته اول آقا رو دعوت کردند اما چون خیلی فمینیست!!! هستند (اینو بعدا کارمند بخش فروششون که دوساعت مخ ما رو زد گفت. نشانه فمینیست بودنشونم اینه که تو برگه قرارداد اسم و امضای خانم در ردیف بالای اسم و امضای شوهرش قرار می گیره. این که شما همه جا همسر آقا هستید منافاتی با فمینیسم نداره که. بعید می دونم بیش از 5% مردم معنی این کلمه رو بدونن اما همه یا باهاش مخالفن و بهش فحش میدن یا احساس می کنن در راه تحققش فداکاری ها کرده اند و به هدف والای خودشونم رسیدن)

با کارمند جوان بخش فروش می نشینیم پشت یه میز. 4 سال از فرزند اول مون جوون تره اما خیلی خودمونی و رفیق فابریک حرف می زنه و هی میزنه پشت آقا. باز رفتاری که یه بزرگتر با یه بچه می کنه یا دو آدم همتا با همدیگه. یه کاغذ سفید جلوشه و هی از سابقه سفرهای ما و از سلیقه هامون می پرسه اما حتی یک کلمه هم یادداشت نمی کنه. سالن کوچکی است و 6 تیم سه نفره به همین ترتیب در حال حرف زدنند. از صدا سرسام گرفته ام و دلم می خواد پسرک با من تماس چشمی برقرار نکنه و فقط رو به آقا حرف بزنه که من مجبور نباشم مثل بز اخفش سرتکون بدم یا لبخند بزنم. وانمود کردن بلد نیستم و حوصله ندارم و تماشای عکس های حرفه ای از سواحل یونان و هتل های جزیره قناری رو به گوش دادن به حرفای صدتا یه غاز پسرک ترجیح میدم. به همون میزان که آقا خوش اخلاق و خونگرم و پذیراست من عبوس و اخمو هستم و مثل بچه های آتیستیک از نگاه پسرک و همکاراش می گذرم.

نیم ساعت می گذره. چراغ ها را خاموش می کنند و زن جوانی- در میانه سی و چهل سالگی- رشته صحبت را به دست می گیره. روان و راحت حرف می زنه و وسط هر جمله نهصد بار نمیگه "در واقع" یا "مثلا" یا "عرض شود به حضور شما". در اشاره به مجموعه های تفریحی شون به وجود آشپزخونه اشاره می کنه و از این شوخی های لوس که در سفر حتما آقایون دست به کار آشپزی میشن. همه می خندن و من حرصم می گیره. اول همه از من می پرسه که اگه فقط یه سفر بخوام برم کجا رو انتخاب می کنم. می گم پاریس. فوری میگه معلومه! خانما همه پاریس رو به خاطر خرید دوست دارن! آخه ابله یه نگاه به قیافه من بکن. من اهل خریدم؟ اونم تو پاریس؟ از این کلیشه سازی ها عقم می گیره. اخلاقم که خودبخود گهه گه تر میشه. فمینیست!!! آره ارواح عمه تون. حرفاتون تکرار نمایشنامه های خنک رادیوست که زنا توش دائم سر تعویض مبل و پرده رو اعصاب شوهراشون راه میرن. آخه خنگا با یوروی 2200 تومنی چند درصد از اعضا طبقه متوسط قدرت خرید در پاریس را دارند؟ به قیافه من میاد آدم مرفهی باشم؟ با مانتوی هندی و شال 12 هزارتومنی من می رم پاریس خرید؟

خنگیشون باعث نمیشه در کارشون نا موفق باشن. درسشون را بلدند و در نتیجه دست کم دو زوج از 6 زوج حاضر قرارداد را امضا می کنند. قراردادی که در ارزان ترین حالت وادارشون می کنه 6.3 میلیون تومن پول به این موسسه بدن و در مقابلش تا 5 سال حق استفاده با تخفیف ار هتل ها و ریزورت های شرکت "تعطیلات شیرین ایتالیایی" را در چند کشور دنیا داشته باشند.

 *یکی می مرد ز درد بی نوایی/ یکی می گفت عزیز زردک می خواهی؟ (شاعر این شاه بیت را نمی شناسم)




دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
م : فیلم ن : ایوا داوران

بت سقوط کرده

بت سقوط کرده اولین فیلم از سه فیلمی است که کارول رید کارگردان انگلیسی بر اساس داستانهای گراهام گرین ساخته. فیلم The Fallen Idol سال 1948 ساخته شده، مرد سوم سال 1949، مامور ما در هاوانا سال 1959. فیلم مرد سوم با کتابش تفاوت هایی داره. داستانی که "بت سقوط کرده" از روش ساخته شده را نخوندم. مامور ما در هاوانا رو ندیدم یا اگه دیدم یادم نیست (از حافظه من هیچ چی بعید نیست!)، اما کتابشو خوندم.

فیلم بت سقوط کرده جایزه "مجمع منتقدان نیویورک" برای بهتری کارگردانی و جایزه بفتا برای بهترین فیلم بریتانیایی را برده.

قهرمان اصلی بت سقوط کرده پسربچه ای 8-9 ساله، و پسر سفیر فرانسه در لندنه. مادر بچه از 8 ماه پیش به دلیل بیماری خونه نبوده و در زمان وقوع داستان- یک تعطیلات پایان هفته- پدرش هم برای آوردن مادر به سفر می ره. (پدر پیش از رفتن به سرپیشخدمت میگه فیلیپ رو ببر سلمونی که مادرش خیال نکنه ما ازش مراقبت نکردیم!) پسر بچه- فیلیپ یا فیل- با سر پیشخدمت خونه آقای بینز و همسرش که خانه دار سفیره تنها می مونه. با یک صحنه کوتاه زیبا و بی دیالوگ پی می بریم که رابطه پسر بچه و سرپیشخدمت خیلی دوستانه است: بینز با حرکاتی رقص مانند زیر سیگاری ای رو در بخاری دیواری خالی می کنه و به فیل که به نرده های طبقه بالا تکیه داده چشمکی می زنه که جوابش لبخند زیبای بچه است. اما بچه با خانم بینز میونه ای نداره. خانم بینز زنی جدی و سخت گیر و بی انعطافه که گرچه فیل را ارباب فیلیپ صدا می زنه دائما اونو مثل مگس مزاحمی از سر راهش کنار می زنه و مدام نقشه می کشه کاری کنه که مادر فیل اونو به خاطر نافرمانی تنبیه کنه. خانم دائما از حجم کاری که باید در غیاب سایر مستخدمان انجام بده شکایت می کنه و من نمی فهمم چرا روی مبل و اثاثیه خونه ای که خانمش قراره دو روز بعد برگرده ملافه می کشه انگار قراره سفر برن. می تونم اینو بذارم به حساب بی خبری کارگردان و فیلمنامه نویس از کار واقعی که در خونه انجام می شه!!!

فیل پسر بچه عادی ای نیست. حیوون دست آموزش یک مار کوچک به نام مک گرگوره که شبا پشت آجر لق دیوار اتاق مهمان پنهانش می کنه و روزها در جیب نگهش می داره و بهش بیسکویت خیسونده در شیر میده. بچه باهوشی است و به دو زبان حرف می زنه و کنجکاوه. آقای بینز با هفت تیری که در کشو آشپزخانه نگه می داره و با قصه قهرمان بازی اش در آفریقا و به قتل رسوندن مردی سیاه در نبردی نابرابر قهرمان فیلیپه و خانم بینز منفور او، و البته منفور آقای بینز.

تقریبا تمام فیلم از دید پسر بچه روایت میشه یعنی بیشتر اتفاقات مهم رو می بینه. همه به جز کلیدی ترین اتفاق فیلم رو. تصادف در فیلم نقش مهمی داره. پسر بچه تصادفا به راز آقای بینز و جولی تایپیست سفارت پی می بره و از همین جا گرفتار زنجیره دروغ هایی میشه که آدم بزرگ ها می گن. نمیشه گفت دقیقا از اینجا، چون دروغ بزرگ تری که بینز گفته- کشتن یه مرد در آفریقا- در رفتاری که بچه می کنه اثر مهم تری داره.

بچه براساس زمینه ذهنی اش برای نجات بینز از زندان دروغ میگه و دروغ های معصومانه اش بینز را بیشتر گرفتار می کنه. هر کمکی که می خواد بکنه بینز رو بیشتر گیر میندازه. فیل چنانچه از بچه ای انتظار میره فاقد قدرت تجزیه و تحلیله و همه چی را با ارزش ظاهری ش می بینه و صادقانه و باحرارت اقدام می کنه. تا وقتی برای نجات بینز دروغ میگه همه حرفشو باور می کنن و جدی می گیرنش و وقتی به توصیه جولی شروع به راست گویی می کنه هیچکس دیگه حوصله اش رو نداره.

ماجرا برای آدم خوبای فیلم ختم به خیر میشه اما بتی که فیلیپ در ذهنش ساخته می شکنه و فرو می ریزه و بچه به خاطرش گریه می کنه.

فیلم چند صحنه خیلی زیبا داره. یکیش شبی است که بچه از خونه فرار می کنه و پلیسی می بیندش و به قرارگاه می بردش. بچه در اون جمع مردونه به رز- زن خودفروشی که پلیس برای چندمین بار دستگیر کرده پناه می بره. رز علیرغم نوع زندگی اش نوعی معصومیت و بی خبری و روراستی کودکانه داره (که میشه فکر کرد علت اعتماد فیل به اونه) و خیلی راحت جلوی پلیسا به بچه می گه "هی. من باباتو می شناسم."

یه صحنه زیبای دیگه جایی است که بچه دنبال موشکی که با کاغذ تلگراف خانم بینز ساخته می گرده اما وقتی پیداش می کنه دکتر اونو از دستش می گیره و از طبقه دوم شوتش می کنه. بینز نمی خواد پلیس تلگراف رو ببینه اما موشک آرام چرخ می خوره و درست زیر پای یکی از کارآگاه ها میفته.

یک صحنه هم داره که در زمان ساخت فیلم حتما ترسناک حساب میشده. بچه خوابیده و دوربین از نمای نزدیک صورت و بالشش رو نشون میده. اول یه سنجاق مو روی بالش میفته و بعد در کادر بازتر خانم بینز آشفته و عصبانی رو می بینیم که می خواد بدونه شوهرش و جولی کجا قایم شدن. این صحنه به نظر من کمی غیر واقعیه چون خانم بینز خانه دار اون خونه بزرگه و همه اتاق ها رو می شناسه و چون بینز و جولی از حضورش در خونه خبر ندارن راحت میتونه پیداشون کنه.

فیلم بت سقوط کرده شهرت "مرد سوم" را نداره اما فیلم جذابی است و ارزش دیدن داره. به قول مهران فیلم المانهای هیچکاکی زیاد داره. یکیش همین صحنه سنجاق مو که نوشتم. یکی دیگه اش جایی است که بچه و بینز و جولی قایم موشک بازی می کنن و بچه در یک لحظه پاهای خانم بینز رو می بینه. کفش خانم بینز با کفش جولی فرق داره اما بچه که به این جزئیات توجه نمی کنه متوجه نمیشه و نمی ترسه.

شخصیت فیلیپ شخصیت مرکزی و دوست داشتنی ترین کاراکتر فیلمه. به خاطر معصومیتش، و بیش از اون به این خاطر که کارگردان سعی نکرده ازش یه قهرمان همه چیز دون مسئله حل کن بسازه- مدل پسربچه های برنامه های کودک تلویزیون ایران در هفته های منتهی به دهه فجر که من می تونم با دست خودم خفه شون کنم.

به جز همون دو نکته ای که گقتم: ملافه کشیدن روی اثاثیه و صحنه سنجاق مو، فیلم بت سقوط کرده از نظر من هیچ ایراد فیلم نامه ای نداره. (الان اگه کارول رید و گراهام گرین و دیالوگ نویس فیلم زنده بودن و فارسی بلد بودن و این وبلاگو می خوندن چه کیفی می کردن!)

اینم سر کارول رید. فقط کارگردان طراز اولی نبوده خوش تیپ هم بوده! جالبه. بابای منم عکس با این ژست داشت.



شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
م : هر چه می خواهد دل تنگم ... ن : ایوا داوران

قرمز، نارنجی، زرد- مارک روتکو

اصلا من عامی، من هنر نشناس، من بیسواد. 86.9 میلیون دلار برای این تابلو؟!!!!!!!!!!!!!!!

پشت دفتر فیلی نقاشی دبستانم نوشته بود:

من شما را تمسخر کردم، و شما هم از تنبلی دودستی به آن چسبیدید- پیکاسو




شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
م : کتاب ن : ایوا داوران

همسایه ها

همسایه ها را بیش از سی سال پیش یه بار خونده بودم. محتوی و شکل کتاب با روحیه آن دوران من کاملا جور بود و خیلی پسندیدمش. از اون کتابهایی است که رگ غیرت جوانان آرمان گرای نسل منو خوب تحریک می کرد.

امسال به واسطه عضویت در یک گروه کتابخونی اینترنتی دوباره کتاب رو خوندم. به نظرم آدم نباید کتاب های جوونیشو دوباره بخونه. این بلا قبلا یه بار با رمان سیبریایی ها سرم اومده. سیبریایی ها را در زمستان 61 خونده بودم و خیلی پسندیده بودمش. دوباره خوندنش در چند سال پیش فقط باعث شد به این نتیجه برسم که در جوونی چه سلیقه نازلی داشتم و از چه مزخرفاتی خوشم میومده.

خوندن دوباره "همسایه ها" تا این حد بد نبود. تونستم تا آخر بخونمش و حتی داوطلب روخونی یه فصلش شدم تا به شکل کتاب صوتی در اختیار علاقه مندان قرار بگیره. این روخونی هم تجربه جالبی است. با در اختیار داشتن یک دستگاه ضبط صدای کوچک (حبس صوت به قول همسایه ها) و بی کمترین دانشی از ویرایش صدا، هر چه را که بخونم ضبط می کنم و به آدرس کتابخونه صوتی می فرستم. اگه تپق بزنم یا لحنم هنگام خوندن جمله ای غلط باشه بر می گردم و از اول می خونمش و طبعا نمی تونم اون بخش بدخونده شده را پاک کنم. اگر وسط خوندن سرفه ام بگیره یا مجبور بشم دماغم رو بالا بکشم شنونده ها مجبورن صدای ناخوشایندش رو تحمل کنن. خلاصه حاصل کارم چیزی بسیار سردستی و غیر حرفه ای از آب دراومده اما حداقل این حسن را داشته که فهمیدم درست کردن کتاب صوتی چه کار دشواریه. چندسال پیش دوستی که در آمریکا زندگی می کرد نسخه صوتی کتاب "زورو" ایزابل آلنده را برام سوغاتی آورد. خانمی که کتاب رو روخونی می کنه هنرپیشه تلویزیون و برنده چند جایزه است. صدای عالی ای داره و تغییر لحن های به جا و مناسب. حتی یه بار هم تپق نزده و صدای ناخوشایندی تولید نکرده. بخشی از کیفیت بالای کار ایشون مربوط به امکاناتی است که در اختیار داشته اما بخش دیگرش حتما مربوطه به حرفه ای بودن و این کاره بودنشه.

داشتم از همسایه ها می گفتم. راوی کتاب همسایه ها پسر فقیری است ساکن اهواز. داستان یه دوره 4-5  ساله از زندگی اونو در بر می گیره. از حدود 14 سالگی اش تا زمانی که از زندان آزاد میشه و به سربازی میره. زمان داستان سال های منتهی به ملی شدن صنعت نفته و محل وقوع آن ظاهرا اهوازه. زادگاه احمد محمود.

کتاب به مکتب رئالیسم اجتماعی تعلق داره و به گفته یکی از دوستانی که عضو گروه کتابخونی اینترنتی ماست به شدت از نمایشنامه "در اعماق اجتماع" ماکسیم گورکی تاثیر پذیرفته. من این نمایشنامه رو نخونده ام.

به نظر من کتاب کلیشه های کتاب هایی مثل "چگونه فولاد آبدیده شد" و مشابه اونو تکرار می کنه. خالد، قهرمان کتاب، فقط 4 کلاس سواد داره. پدر معتقد و مذهبی اش به توصیه آخوند محل اونو از مدرسه گرفته. آخوند فکر می کرده که تحصیل بیش از حد باعث گمراهی و ضلالته. خالد 14 ساله با بلور خانم سی و یکساله که زن امان آقای قهوه چی و یکی از چند ساکن خونه همسایه داری است سر و سر داره. ساکنین خونه همسایه داری همه در فقر و فلاکت و بی سوادی دست و پا می زنن و مزخرفات آخوند محل را باور دارند. همه به جز محمد مکانیک که باورهای دینی نداره. محمد مکانیک اسم پسرش رو امید گذاشته و اجازه میده پسرش مدرسه بره و زنش هرگز خودشو قاطی غیبت ها و پرگویی های سایر زن ها نمی کنه.

توده ای ها تنها نیروی سیاسی فعال شهرند و خالد را جذب می کنند و خالد نمی فهمه چرا در روزنامه شون عکس اون آدمی که سبیل کت و کلفتی داره رو چاپ می کنن و چرا فقط بر ملی شدن نفت جنوب پافشاری می کنن. (پدر من متولد 1313 و در جوانی عضو سازمان جوانان حزب توده بود. سالها بعد از ملی شدن صنعت نفت و کودتای مرداد این نکات را به عنوان سند خیانت حزب توده مطرح می کرد اما در 18-19 سالگی و اوج همدلی با حزب توده طبیعی است که این جنبه از سیاست حزب را هم مثل بقیه جنبه هاش پذیرفته باشه)

وقتی پای خالد در میتینگ ضداستعماری پیچ می خوره دست تقدیر اونو به خونه ای میکشونه که درش دختری با "چشم های سیاه، موی رها و پوست مهتابی" زندگی می کنه. کلیشه معشوق ایده آل در ادبیات فارسی. خالد از دختر به عنوان سیه چشم یاد می کنه و بیان احساسات عاشقانه اش شبیه انشاهای دبیرستانی قدیمیه! مثلا اون جا که دهن دختر در عکس کارت باشگاه شرکت نفت را توصیف می کنه: "دهنش نیمه بازه، انگار همین الان از بوسه ای جدا شده". نمی تونم بگم این تشبیه رو تو چند کتاب یا پاورقی زن روز (زن روز پیش از انقلاب که بی ادب بود و داستان عاشقانه چاپ می کرد) دیده ام. و صدالبته که سیه چشم زیبا و مرفه که در خونه ای جادار و بزرگ زندگی می کنه و مربی تنیس داره یک دل نه صد دل عاشق خالد فقیر میشه. و صدالبته که خالد خان بلور خانم را رها می کنه چون از رابطه جنسی و حال و حول که بگذریم، عشق فقط لایق دخترای معصوم و چشم و گوش بسته ای است که چشم سیاه، موی رها و پوست مهتابی دارند.

با این همه کتاب همسایه ها به عنوان تصویری هر چند ناکامل از جامعه ایران پیش از ملی شدن صنعت نفت کتابی خواندنی است. 



شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
م : کتاب ن : ایوا داوران

قهقاه

دارم کتاب "وجدان بیدار" را می خونم. نویسنده کتاب اشتفان تسوایگ است و موضوع آن ایستادگی مردی به نام سباستین کاستلیو است در برابر ژان کالون- مصلح دینی و فردی که کلیسای پروتستان را به وحدت رساند. جرقه این نبرد نابرابر را اعدام مایکل سروتوس می زند.

این کتاب با نام "کالون و قیام کاستلیو" با ترجمه عبدالله توکل نیز منتشر شده است. "وجدان بیدار" ترجمه سیروس آرین پور است. دوستی که فایل پی دی اف کتاب را برای من فرستاده معتقد است که این "بهترین کتاب جهان" است.

بهترین کتاب جهان متاسفانه ترجمه بدی دارد. بد نه به مفهوم غلط و نارسا. به مغهوم پرتکلف. من پیچیدگی متن های ادبی را می تونم بفهمم اما به نظرم نثر کتاب تاریخی باید سر راست و روان باشه. پیچیده نویسی و مغلق گویی متن تاریخی را به چشم من "باسمه ای" جلوه می ده. مثلا "...از فارل که به سن بسیار سال تر است..." یا "...با فریاد و ادا و قهقاه..." به نظرم فضل فروشانه و لوسه. هدف متن تاریخی اطلاع رسانی و تحلیله نه زبان بازی و فن آوری. این ترجمه منو یاد نمایشنامه های سبکتکین سالور میندازه که پیش از انقلاب روزها تاسوعا عاشورا از رادیو پخش می شد و مثلا زن عرب بادیه نشین به شوهرش می گفت: "شوهرم که ضمنا پسر عم من هم هستی شیر بز می نوشی؟"

باید ببینم آقای توکل که از مترجمان خوب ایرانی است این کتاب را چطور ترجمه کرده است. 



شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
م : فیلم ن : ایوا داوران

یک هفته با مریلین

در تعطیلات پایان هفته گذشته فیلم My week with Marilyn  (2011- آمریکا) و The Prince and the Showgirl  (1957- انگستان) را دیدم.

فیلم "یک هفته با مریلین" براساس یادداشت های دستیار سوم کارگردان فیلم "شاهزاده و هنرپیشه" ساخته شده که در زمان ساخت فیلم 23 ساله بوده و تازه با به جهان سینما گذاشته بوده است. مریلین مونروی سی ساله برای بازی در فیلم به همراه همسرش آرتور میلر به لندن می آید. کارگردان فیلم لارنس اولیویه است که همسرش ویویان لی در تئاتر  "شاهزاده و دختر هنرپیشه" بازی موفقی داشته. اما ویویان لی اکنون 43 ساله و برای ایفای نقش دختر هنرپیشه پیر است.

کنت برانا نقش لارنس اولیویه را بازی می کند، جولیا ارماند نقش ویویان لی را و میشل ویلیامز نقش مریلین مونرو را. طبعا انتخاب هنرپیشه برای ایفای نقش این سه هنرپیشه درگذشته دشوار بوده. از این سه نفر کنت برانا بیشترین شباهت را با سوژه نقشش دارد و جولیا ارماند کمترین شباهت را. اما نقش جولیا ارماند در این فیلم خیلی کوتاه است و تفاوت چشمگیر او با ویویان لی چندان مهم نیست.

میشل ویلیامز بازی خوبی ارائه داده اما به گمان من به مریلین مونرو نزدیک هم نشده. تلاشش برای تجسم بخشیدن به معصومیت کودکانه مونرو گاهی به شدت تصنعی به نظر می رسد.

فیلم "شاهزاده و دختر هنرپیشه" یک کمدی رمانتیک سرگرم کننده است. شاید چون فیلم در انگلستان ساخته شده پایانش نسبت به آن چه از چنین فیلمی انتظار میره واقع بینانه تره. لارنس اولیویه نایب السلطنه کشوری فرضی در بالکانه به نام کارپاتیه. پسرش نیکلاس 16 ساله است و 1.5 سال بعد قدرت را در دست خواهد گرفت. نایب السلطنه همراه مادرزنش و پسر 16 ساله اش برای شرکت در مراسم تاجگذاری پادشاه انگستان به لندن می آید. زمان داستان 1911 است. مریلین مونرو نقش دست چندمی در تئاتری که نایب السطنه به دیدنش رفته بازی می کند. گلوی عالیجناب پیش این دختر ساده و خوش قلب گیر می کند و در طول 48 ساعت بعد عالیجناب خشک و بی احساس یک دل نه صد دل عاشق می شود تا جایی که تصمیم می گیرد دختر جوان را با خود به کشورش ببرد. اما دختر جوان اختلاف موقعیت اجتماعی خودش و عالیجناب را می فهمد و با وعده دیدار دوباره از همراهی او خودداری می کند. 18 ماه بعد قرارداد هنرپیشه جوان با تئاتری که در آن کار می کند به پایان خواهد رسید و نایب السلطنه هم از تعهدات سیاسی اش رها خواهد شد و "نوبت عاشقی" فرا خواهد رسید. اگر فیلم آمریکایی بود احتمالا در پایان داستان سیندرلا با شاهزاده به کارپاتیه برمی گشت.

مریلین مونرو در فیلم "شاهزاده و دختر هنرپیشه" نقش تیپیک یک دختر آمریکایی را بازی می کند: روراست، خوش قلب، مهربان، آماده عاشق شدن و عشق ورزیدن، و ناآگاه از سنت های دست و پاگیر اروپای پیر و فرتوت و در نتیجه بی اعتنا به این سنت ها، و پشت گرم به ملیتش. جایی از فیلم می گه من آمریکایی ام. هیچکس نمی تونه به من آسیب برسونه. سوالی که برای من پیش آمد این بود که آیا آمریکایی ها این غرور ملی و خاطرجمعی نسبت به قدرت کشورشان را سال 1911 هم داشته اند یا این که روحیه پس از جنگ دوم است که از ذهن دخترک هنرپیشه بیان می شود.

تماشای فیلم "شاهزاده و دختر هنرپیشه" به خودی خود وقت تلف کردن است اما در ترکیب با فیلم "یک هفته با مریلین" بد نیست.

به نظر من مریلین مونرو در فیلم "شاهزاده و دختر هنرپیشه" در اوج زیبایی است، چنانچه یک "زن سی ساله" باید باشد. وقتی فیلم را می دیدم با خودم فکر می کردم اگر طبق شایعات مرگش نه بر اثر زیاده روی تصادفی در مصرف آرام بخش و نه خودکشی بوده باشد، آن کسی که او را کشته باید دلی از سنگ داشته باشد!! کشتن هیچ آدمی نباید کار ساده ای باشد اما کشتن یک سیاستمدار دروغ گوی بی ریخت کجا و کشتن زنی به زیبایی مریلین مونرو کجا. البته از مریلین مونروی فیلم "یک هفته با مریلین" نه خودکشی دور از انتظار است و نه مرگ در اثر زیاده روی تصادفی در مصرف دارو.

ضمنا لارنس اولیویه فیلم "یک هفته با مریلین" طبق انتظارم متفرعن و خودخواه و نفرت انگیز است. آرتور میلر هم ظاهرا فقط سه هفته بعد از ازدواج با مریلین مونرو از جاذبه مسحور کننده این "آفرودیت توانا" خارج شده و پشیمانی اش از این پیوند را روی کاغذ آورده است. همیشه برایم سوال بود که بین مریلین مونرو و آرتور میلر چه تناسبی هست، هر چند مریلین مونروی فیلم "یک هفته با مریلین" آن بلوند احمقی که در فیلم ها دیده می شود نیست، زنی زخم دیده است در جستجوی عشق و نیازمند دوست داشته شدن. نیازی که ظاهرا علیرغم توجه بی شمار مردان اطرافش هیچوقت برآورده نمی شود. درجایی از فیلم به کالین کلارک (نویسنده کتابی که فیلم از روی آن ساخته شده) می گوید که همه این مردها با مریلین مونرو ازدواج می کنند و بعد از مدت کوتاهی می فهمند که من او نیستم.